42.

تو نیستی که این شبای بدبختی منو ببینی که خواهرم کارش به بیمارستان میرسه.اونوقتا هم ندیدی.خیلی از بدبختیای منو نمیدونستی و فکر میکردی چه دختر شادی، چه خوش و خرمه و به من نیازی نداره.

من عادت دارم بار همه چیو تنها به دوش بکشم و همیشه متهم به بی مسءولیتی و بی احساسی باشم :)

امشب راحیل بهم گفت تو وجود تو /یعنی من/ ذره ای دلسوزی نیست!

خب از وقتی که تو هم درون منو ندیدی و رفتی دیگه توقع از هیچکس ندارم خوشبختانه. یه لبخند میزنم و رد میشم :)

/ 0 نظر / 7 بازدید