508.

هرچی به پایان امسال نزدیکتر میشیم آشفته تر میشم. با اینکه از تموم شدنش ناراحت نیستم ولی با تمام وجود دلم میخواد یه سری فکرها تو همین سال تموم بشه، یه سری حرفها زده بشه ، یه سری پرونده ها بسته بشه! منظورم فقط علیرضا نیستا، چون مغز دکمه ی شیفت دیلیت که نداره، ولی دوست دارم جور دیگه ای بشه همه چیز.

یکی دو هفته پیش با گلبانو رفتیم بیرون. دلم خیلی گرفته بود. سر درد دلم باز شد و براش گفتم که از این تنهایی خستم. از به دوش کشیدن بار غصه ای که علیرضا روی دوشم انداخت خستم. از غصه و اشک و آه خستم. از......

بعد گلبانو عصبانی شد از دستم! گفت تو چیزی که داری رو نمیبینی ( منظورش یه نفر بود که بینهایت منو دوس داره به نام عین!). گفت آره علیرضا تورو دوست داشت ما همه دیدیدم ولی ما زیادی بزرگش کردیم. اگر اونقدر زیاد دوست داشت اینکارو نمیکرد. اصلا فرض کن مجبور شده. اون شب آخر که دیدیش اونهمه جلوش گریه کردی. چیکار کرد که حداقل اون لحظه آروم بشی؟ چی گفت؟ هیچی!! مطمئنم اگر عین تو همین موقعیت بود نمیتونست گریه ی تورو ببینه.هر حرفی میزد هرکاری میکرد که گریه نکنی!!! ولی علیرضا چی؟

گفت تو حالیت نیس انگار که علیرضا چه عذابی بهت داده.من از بیرون دیدمت.علیرضا تورو له کرد و خیلی راحت و بیخیال به زندگیش ادامه داد. تو چطور فکر میکنی یه عاشق و از دست دادی؟؟!!......

خلاصه هی گفت و گفت........

خیلی از حرفهاش درست بود.ولی ..... دوست داشتن بی عقله بی عقل!!!!!!!!

+ الان باید برای اینکه هنوز دوسش دارم خودمو سرزنش کنم آیا؟

/ 0 نظر / 20 بازدید