505.

هنــــــــــــــوز مغزم در حال آنالیز اتفاقاتیه که افتاده ، البته به لطف سرکار رفتن کمتر وقت میکنم به این چیزا فکر کنم، ولی هنوز هم اگر وقت گیر بیارم ذهنم میره سراغ گذشته ها.

الان همینطور که کشوهای میزم رو ریخته بودم بیرون که مرتب کنم به جمله ای که تو پست قبلیم گفتم هم فکر میکردم، به تنهایی آدمها ، به اینکه علیرضا ازدواج کرد که تنهاییش تموم بشه؟ بعد یاد اون آخرین دیدار افتادم که وقتی نقاب لحظات اولش رو کنار گذاشت چشماش نمناک شد ، صدای این جمله ش توی سرم پیچید که با بغض گفت: از بهترین روزهای زندگی هرکس روز عروسیشه ، میدونی من اون روز چه حالی داشتم؟؟!!

تو این یکسال وقتی یاد این حرفش می افتادم دلم آتیش میگرفت! ولی امشب فقط بهش فکر کردم. برای اولین بار بغضش به نظرم مسخره اومد حتی!!! مثل این دخترا که  مثلا میخوان بگن ما نمیخواستیم شوهر کنیم مجبورمون کردن!!!!

اگر انقدددر حالت بد بود چرا اونکارو کردی؟ چه اجباری بود؟!!!

نمیفهمم چرا اون حرف رو زد. با شناختی که ازش دارم بعید میدونم که خواسته باشه حس ترحم منو بر بیانگیزه!!!!! پس چرا؟!

/ 0 نظر / 22 بازدید