494.

یه آقایی تو آموزش دانشگاهمون کار میکرد ،چهل و چند ساله بود، من اولین بار پارسال سر جلسه ی یه امتحان دیدمش. مراقب بود. تنها مراقب جلسه بود.وسطهای امتحان دیدم همه راحت باهم حرف میزنن و برگه جابجا میکنن. خوب یادمه اون امتحان دقیقا تو روزای سیاه پارسالم بود و منم هیچی بلد نبودم. بغلیم جوابارو برام و نوشت و داد دست همون آقای مراقب اونم داد به من!!!! بعد از اون روز یکی دوتا امتحان دیگه هم دیدمش، یکی دو بارم تو آموزش باهاش حرف زدم!

امروز شنیدم که فوت کرده!!! خیلی شوکه شدم و خیلی هم ناراحت.نه به خاطر روشش تو مراقبت از جلسات امتحان.چون آدم افتاده و آروم و خوشرویی بود. خیلی از بچه ها میگفتن اینجوری که از امتحانها مراقبت میکنه حق بچه ها ضایع میشه ولی من قبول نداشتم. کسی که درسشو خونده حقش اینه که نمره ی خوب بگیره ، که میگیره. راجب بقیه ی بچه ها که حقی نداره.

خلاصه ش که از بعد از ظهر تو فکرشم و همش به خودم میگم از آدمها چی جز خاطره شون می مونه؟ واقعا چقدر وقت و انرژیمون رو صرف کینه و دل شکستن و تلافی و ....میکنیم. واقعیت اینه که تنها اثری که از ما در دنیا میمونه حسیه که تو قلب اطرافیانمون به وجود آوردیم و خاطراتیه که براشون ساختیم. هر چیزی غیر از این تموم میشه و از بین میره.

همونطور که این بنده ی خدا با این سن فوت کرد و رفت ولی من تنها چیزی که ازش یادم اومد احساس خوشی بعد از اون امتحانم بود و خنده ای که وقت گرفتن کارت دانشجوییم ازش دیده بودم. روحش در آرامش باشه :(

 

+ یعنی اگر من بمیرم بقیه چی از من تو ذهنشون میاد؟ علیرضا چی؟ دوستام؟ خانوادم؟

++ شماها چی؟!

/ 0 نظر / 19 بازدید