439.

امشب با خودم تصور میکردم که آیا ممکنه تو هم هنوز به من فکر کنی؟ یعنی گاهی یادم می افتی؟ آخرین بار که دیدمت بعد از فهمیدن همه چیز اینو ازت پرسیدم... که دلت تنگ نمیشه؟ یادم نمی افتی؟سریع گفتی چرا خیلی وقتها !

با خودم فکر کردم که نزدیک یکسال از اون روز گذشته و حتما خیلی کمتر از اونوقتا یادم می افتی. حتماً این روزا درگیر زندگی و کار و این داستانا هستی و جایی برای فکر کردن به یه عشق کهنه باقی نمی مونه..شاید فقط وقتی از جاهای خاصی رد بشی اتفاقی...

بعدش رفتم تو خیالبافی های خودم...تورو با موی سفید تصور کردم کنار یک پنجره ی برفی روی صندلی چوبی تو یه اتاق نیمه تاریک و بی صدا... وقتی که از تمام روزای پر هیاهوی جَوونی گذشتی، کار و دوندگی هات تموم شده، بچه هات بزرگ شدن و هرکدومشون زندگی دارن و... تصور کردم اون روز تو اتاق ساکتت ناغافل صدای خنده های اون روزمون میشنوی و از پنجره که بیرون و نگاه میکنی من و میبینی که باز با خودت داریم آدم برفی درست میکنیم و صورت پر خنده مون از سرما گل انداخته....

/ 0 نظر / 5 بازدید