1.

علیشاه عزیزم حالا که این اولین نوشته رو در فضای مجازی به یاد تو و برای تو می نویسم 4 شب از شبی که بهم گفتی با دختری که همنام منه ازدواج کردی میگذره. شب اول خیلی سخت گذشت ، اشکهام تموم شد از بس گریه کردم ، اون شب رو به زور قرص به صبح رسوندم،ولی نمیدونم چه اتفاقی افتاد که حسی بهم گفت دروغ گفتی، حالا حس خیلی قوی بهم میگه تو بهم دروغ گفتی و اون اسم حک شده توی اون حلقه، اسم خوده منه نه اسم دختری که همنام منه. ولی دلیل و مدرکی برای اثبات این حس ندارم. امیدوارم حقیقت داشته باشه و تورو برای همیشه از دست نداده باشم. پشیمونم که چرا از همون زمانهای دور این وبلاگ رو نساختم تا تمام روزای خوب و بدمون، روزای باهم بودنمون و روزای تنهاییمون، توش محفوظ بمونه، ولی خب اشکالی نداره، ازین به بعد به یاد تو اینجا می نویسم، چه ازدواج کرده باشی چه نه، همیشه علیشاه من باقی میمونی مهربون.

پ.ن: بهمن امسال آشناییه ما 5 ساله میشه، باورم نمیشه که 5 ساااااال از اون روزا گذشته!! انگار همین دیروز بود... اونموقع فکرشم نمیکردم که روزی تو بشی شاه قلبم....خدایا شکرت که ما سر راه هم قرار گرفتیم، امیدوارم باز برگردیم کنار هم و اینبار اجازه ندیم هیچچچچچچی باعث دوری و جداییمون بشه...

/ 4 نظر / 12 بازدید
محمد عباس آبادی

20 دی 1390 ساعت 00:00 تا 01:00 من در حسرت دیدارش لحظه شماری میکنم و خاطرات و دقایق و ثانیه ها رو باز در ذهنم کاووش میکنم ، بدنبال دلیلم که چطور میشود عشق خالص و پاکم بدون هیچ اثری از لحظات منتظر به لبخندش محو شود و دیگر جزء یک شماره خاموش چیزی باقی نماند روزها و شب ها در پی گمگشته ای هستم که یک تار موی زیبایش برایم دنیاها شادی و طراوت میاورد ، چگونه نیست و این زلالی و شفافی دل را ندید ، چگونه آن دنیای پر از امید به شادی و خوشبختیش را فراموش کرد و گذشت ..... آن نگاه مشتاق بی ریا ناگه به شخصی که با کوله پشتی و لباس ورزشی به پنجره ای که مرز جهان دلداگیش خیره بود افتاد و منتظر ماند که تمامی جوابهایش و علت بی وفایی ها رو کامل درک کند ، آن شخص گوشی موبایلی در دست داشت و با یک چشم شماره ای را مرتباً گرفته و با چشم دیگر پنجره بین تمامه هستی و نفس پاکم و اطراف را با دقت نظاره میکرد ..... در دلم غوغایی بود که آیا تمام علت این دوران سختی که شبانه روزش به درازای سالی میکشد همین است؟؟؟؟ آیا واقعاً تمام علت این است؟؟ .... بلاخره جواب مساءله ام پیدا شد و من بتدریج معلول ها و علت ها رو فهمیدم

محمد عباس آبادی

و در آن هنگام متوجه شدم که دیر زمانی است من بدون نفس و جان هستم ،،،، بله من از زنده ام ولی بی جانم و نفس و تنها علتش شاد و خوشحال بودن آن یار زیبایم بود البته آن عشق یک طرفه من و یار قدیم و دیرینه ام که آن زمان انتخابش جز من بود یا با دیگری بوده و هست. الان باز من خوشبختی آن یار را خواهم و در هر جایی که باشد او را واگذاردم به خدایم.