ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

برای چه باید می‌‌گریستم ؟
برای از دست دادن یک زندگی‌ که هرگز نداشتم؟
برای ترکِ مردی که نه دوستم داشت نه دوست داشتنِ مرا می‌‌فهمید ؟
یا برای آرزو‌هایی‌ که سالیانِ قبل به عشقِ رسیدن به او زیر پا گذاشته بودم، بی‌ آنکه به عشقی‌ رسیده باشم؟
در حقیقت، باید می‌‌خندیدم. باید از اعماقِ قلبم خوشحالم می‌بودم و شادی می‌‌کردم. ولی‌ زخم‌های مکرّر، آنچنان مرا دچارِ بی‌ وزنی کرده بود که مانند گمشده‌ای در بیابانی مه‌ گرفته، بی‌ اختیار، به خیالِ سردِ مرگ چنگ می‌‌زدم و در سوگِ خودم می‌‌گریستم.
می‌ گریستم در سوگِ زنی‌ که لاینقطع آفتاب را دوست داشت، و بهار را دوست داشت، و شکوفه را و باران را و مردی که عطرِ بهار و باران و شکوفه داشت. مردی که در دشتِ بیکرانِ بازوانش، عشق را و آفتاب را دریغ می‌‌کرد.
ما، عاشقانی بودیم که راهِ دیگری را جز راهِ عشق رفته بودیم و هیچ کدامِ ما نمی‌دانست، کجا، در کدامین لحظه، کدام دستِ بی‌ رحم، قلب‌های ما را به سلاخی برده بود.
گم شده بودم. گم شده بود. گم شده بودیم ....

نیکی‌ فیروزکوهی

نوشته شده در چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بابا لنگ دراز عزیزم
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم
وقتی می فهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو می ریزد ...
چیزی شبیه غرور !

بابا لنگ دراز عزیزم
لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند
نمی گذارم .. نمی خواهم

بابا لنگ دراز من
همین که هستی دوستت دارم
حتی سایه ات را که هرگز به آن نمی رسم ...

 

جین وبستر | بابا لنگ دراز

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

مهم نیست که آخرین زلزله زندگی ات چند ریشتر بود...
مهم نیست که در آن زلزله چه چیزهایی از دست دادی!
مهم این است که دوباره از نو بسازی...
جهـانت را ،
زندگـی ات را ،
بـاورت را...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بسیار مهم است که بگذارید بعضی چیزها از بین بروند،
خودتان را از آنها رها سازید،
از دست شان خلاص شوید...
منتظر نباشید تا قدر تلاش هایتان را بشناسند و عشق تان را بفهمند.
در را ببندید،
آهنگ را عوض کنید،
خانه تکانی کنید،
گرد و غبارها را بتکانید،
از آنچه هستید دست بردارید،
و به آنچه که واقعاً هستید، روی آورید...

 

پائولو کوئیلو

نوشته شده در شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

وقتی که رسیدم، به صندوق عقب ماشینش تکیه داده بود و تعداد زیای ته سیگار جلوی بوتهای قهوه ای اش ریخته بود در حالی که یک سیگار دیگر هم زیر لبش بود. بعد از یکی دو دقیقه سکوت زیر لبی گفتم:" بکش که داره تموم میشه. با خیال راحت بکش که آخراشه:
خندید و گفت:" سیگارمو میگی؟"
گفتم نه این حال گندی که داری و باعث شده اینطور داغون بشی.
با بی تفاوتی پرسید:" رفتن اون دختر چقدر تاثیر توی زندگی من داشته باشه خوبه؟
گفتم:" تاثیرش اینه که از اون موقع که زنگ زدی تا من رسیدم جلوی پاهات پر از ته سیگار شده.
کام دیگری از سیگار گرفت و گفت:" مشکل آدمای اطراف ما اینه که وقتی ما دچار یه شکست عاطفی میشیم فکر میکنن از داغ نبودن یا از دست دادن یک عشقه که اینطور داغون شدیم. اما یه موضوعی هست که بعد از تموم شدن یه رابطه به وجود میاد و اون موضوع هزار درجه از عشق و عاشقی و این بچه بازیا بدتره. میدونی اون موضوع چیه؟ اینه که غرورت میاد بیخ حلقتو میگیره و میگه بی شرف به چه حقی به خودت اجازه دادی منو اینطور خرد و خمیر کنی؟ ببین رفیق، همه آدما بالاخره یه جوابی برای هرنوع کثافت کاری ای پیدا می کنن اما اون چیزی که نمیشه هیچ رقمه توجیهش کرد شکسته شدن غرور آدمه. و اون چیزی که این زخم رو همیشگی میکنه اینه که هیچ کس به اندازه خودت توی شکستن غرورت مقصر نبوده باشی و این درد رو هزار برابر میکنه. این سیگارایی که میبینی دارم دود میکنم از داغ نبودن اون بی همه چیز نیست. از داغ غرور نیمه جون خودمه.
آهی کشید و گفت:" خیلی وقتا یه رابطه رو با اینکه میدونی همش ضرره و گندکاریه نمیتونی تمومش کنی فقط به این دلیل که با ارزش ترین لحظاتت و بهترین سرمایه هاتو براش خرج کردی. اونقدر براش مایه گذاشتی که حاضر نیستی قبول کنی اشتباه کردی. توی بازار عواطف، به این کار میگن عشق ولی همین کار رو توی بازار پول و اقتصاد بهش میگن حماقت. چون کسی که ورشکسته شده دیگه دلیلی نداره دوباره همون کارایی رو بکنه که تا حالا باعث ورشکستگیش شده. فکر نکن نبودن کسی میتونه منو از پا در بیاره. چون حتی اگر ما در طول زندگی حتی عاشق هم نشیم بالاخره باید یکی از عزیزانمون رو از دست بدیم و بکنیمش زیر خاک. پس بنا براین قرار نیست هر از دست دادنی منجر به مرگ ما بشه. اما اون چیزی هست اینه که من باید با غرورم تسویه حساب کنم و یا اون باید منو قصاص کنه.
با خنده پرسیدم غرورت اگه بخواد قصاصت کنه چکار میکنه؟
گفت: می کشتم".

 

میگرن

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بعضی ها را بدرقه کنید ، 

حتی اگر لایق بدرقه نباشند

بدون کنار زدن پنجره ، 

بدون سر برگرداندن به عقب ...

بعضی ها را بدرقه کنید و بگذارید به قلب هایی بروند در اندازه خودشان

حتی اگر مطمئن باشید

روزی با چشمانی وحشت زده و بی پناه بر خواهند گشت

 

زخم های خاطراتشان را ببندید ، 

بودن های ناروایشان را بشویید

غرور و دروغ و قضاوتشان را در چمدانشان بگذارید

و بگذارید به هر کجا که باید بروند ، بروند ...

 

بگذارید در گذشته به جایی که با آن تعلق دارند آرام بگیرند

برایشان گریه کنید ، 

سوگواری کنید و بدانید

این از دست دادنی ضروری ست برای به دست آوردنی گران بها

 

بعضی ها را تمام کنید و در گوشه بودنشان روبان بچسبانید

 

بعضی چیزها ، 

بت ها ، 

باورها ، 

عادت ها ، 

آدم ها را برای همیشه بدرقه کنید ...

دست تکان دهید ، 

لبخند بزنید ، 

قلبتان را به بوسه های باد بسپارید

و به زمان ، اجازه گذشتنی سلانه تر را بدهید

حالا بلند شوید شهامتتان را تحسین کنید و خودتان را در آغوش بگیرید ...

 

عادله ضیائی

نوشته شده در یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

خیلی فرق هست بین آدمی که میرود و آدمی که با کسی دیگر میرود...
انگار رفتن آدم دوم سخت تره، دردش عمیق تره، نمیشه باور کرد... آدم اول رو شاید بعد از یک مدت، هر چند طولانی بشه فراموش کرد، اما آدم دوم رو شاید سالیان سال طول بکشه تا یادت بره که "چرا من نه؟چرا اون؟" ... شاید به خاطر دردی که آدم دوم میذاره نمیشه فراموش کرد...
کاش هیچ آدمی به خاطر آدم دیگه نرود...

نگار سمیع

نوشته شده در چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

همیشه فکر می‌کنیم که جدایی‌ها موقتی است.همیشه امیدواریم و دوست داریم باور کنیم که استحکام رابطه بیشتر و عشق ما قوی تر از اینها بوده که یک رابطه از یک روز به روز دیگر خراب و برای همیشه نابود شود. یک روز صبحِ خیلی‌ زود، در خواب و بیداری، همانطور که نیمه هوشیار به پهلو خودمان را جمع کرده ایم ( انگار که هنوز در آغوشش خوابیده ایم) به این نتیجه میرسیم که برگشتی‌ در کار نیست. به این نتیجه میرسیم که آخرین بحث‌ها ، چیزی جز بهانه گیری نبوده. اینکه ما و عشقِ ما و احساس ما دیگر جایی‌ در زندگی‌ او ندارد.کسی‌ چه میداند ، شاید هرگز نداشته. شاید حتی اینکه عاشقمان بوده است هم یک سؤ تفاهم بوده... و چه سؤ تفاهمِ دردناکی ...

احساس می‌کنم صبحِ شما را خراب کرده ام. احساس می‌کنم با بغض بیدارتان کرده‌ام و مجبور شده اید یک روز تو خالی‌ را شروع کنید. اولین روزی که امید به هیچ بازگشتی نیست.
لازم است بدانید که عشق با شما و در درون شماست ، حتی اگر این روز‌ها تنها باشید ، و غمگین باشید ... خیلی تنها و غمگین

نیکی‌ فیروزکوهی

نوشته شده در یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

هرچند که بارها تصمیم گرفتم که از عشق ننویسم اما کسی که سیگار توی جیبش دارد نمی تواند به کبریت فکر نکند. این حرفها را به مردی می زنم که در چشم به هم زدنی عاشق دختری شد که از همان لحظه ی اول مرا در ترسی عمیق فرو برد. قبول دارم که به یک عاشق نمی شود حرف از جدایی و ویرانگری عشق زد. هر چند که او خودش بداند که عشق چه ویرانگری هایی که نمی کند. دقیقا مثل این است که یک آدم هروئینی همه ی ضررهای کشیدن هروئین را می داند ولی باز هم زندگی اش را می ریزد روی زر ورق و دودش می کند. بارها می خواستم این حرفها را به رفیقم بزنم که:" عشق، تنها جاده ای در دنیاست که بعد از سربالایی، دیگر سرپایینی ندارد. عشق بعد از سربالایی به سقوط آزاد ختم می شود. فکر نکن که وقتی سربالایی عشق تمام شد و تو خودت را در آستانه ی سقوط آزاد دیدی می توانی حق انتخاب داشته باشی! نه! تو حتی نمی توانی سقوطت را به تاخیر بیندازی چون پشت سر تو عاشق های زیادی صف کشیده اند که همگی سربالایی عشق برایشان تمام شده است و منتظر این سقوط کشنده اند. دوست من، بدان که یک روز، دوره ی زانو به زانوی هم نشستن تمام می شود. یا شما دو نفر عوض می شوید و به خوشبختی تان پشت پا می زنید و یا روزگار نمی تواند این خوشبختی را تاب بیاورد و به هر قیمتی که شده خرابش می کند. حتی به قیمت دست به یکی کردن با مرگ! می دانم که فکر می کنی تنها یک نفر در دنیا وجود دارد که به زیبایی معشوق تو می خندد. می دانم که فکر می کنی اگر او نباشد خورشید هم بالا نمی آید اما اینها همه حرف است. فقط یک عشق را در کل تاریخ مثال بزن که راه به جایی برده باشد. خدا می داند که در ذهن من چه خاطره ها و چه فاجعه هایی در حال اتفاق افتادن اند و من حتی نمی توانم آنها را برای چند دقیقه مرتب کنم تا بنویسمشان. نمی گویم از عشق دست بردار و نمی گویم که این دختر به درد تو نمی خورد حرف من فقط این است که عشق هرگز از محدوده ی قلب کسی بیرون نرفته و بنابراین راه به جایی هم نبرده است. تو یک روز باید تاوان تمام خنده هایت، تمام دلواپسی های کشنده ی شیرینت، تمام لحظه هایی را که عاشقانه بغلش کردی را بپردازی. باور کن این سربالایی دلچسب، به آن سقوط آزاد مهلک نمی ارزد. در آن سقوط آزاد، خاطره هایت با تو کاری می کنند که قبل از به زمین کوفته شدن، دق کنی و بارها و بارها، وسط زمین و هوا جان بکنی و بمیری وگرنه باکی از به زمین خوردن نبود چون آنوقت، مرگ یک بار بود و شیون یک بار. من را ببین که چطور هذیان می گویم. من از دره ی مخوف عشق برگشته ام"

میگرن

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

مُردن میتواند چیزی بیشتر از یک نفس نکشیدنِ پیش پا افتاده ی مسخره باشد! مردن میتواند با یک "خداحافظ برای همیشه "، آغاز شود! مردن شاید همان "بله" ای باشد که سر سفره ی عقد، زورکی از دهان صاحاب مرده ات تف میشود توی صورت عاقد! حتی گاهی میشود با شنیدن صدای نحس یک زن که مدام تکرار میکند: "مشترک مورد نظر شما پاسخگو نمی باشد" مُرد....! لزومی ندارد که مردن اینهمه دنگ و فنگ داشته باشد؛ من مرگ هایی را میشناسم که حاصل یک "برو" شنیدنِ ساده بوده اند،به همین راحتی! میتوان زنده بود و مُرد!مرگ بر این مردن ها!مرگ بر مرگ......!   

 

 

 

 

 

میگرن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

دلت که گرفته باشد
شادترین آهنگ ها روضه خوانی می کنند
شلوغ ترین مکان ها تنهاییت را به رخت می کشند
و شادترین روزها برای تو غمگین ترینِ روزهاست
دلت که تنگ باشد نقض می شود همه قانون ها…

نوشته شده در شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بیا باز فریب بخوریم
تو فریب حرف‌های مرا و
من فریب نگاه تو را...
مگر زندگی چه می‌خواهد به ما بدهد
که تو از من چشم برداری و
من نگویم
که دوستت دارم....

شهاب مقربین

نوشته شده در شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بارها و بارها

مردی بود

که زنی را دوست داشت...

 

بارها و بارها

زنی بود

که مردی را دوست داشت...

 

بارها و بارها

زنی بود و مردی

که مرد و زنی را که دوست داشتند

دوست نداشتند

 

اما یکبار

آری شاید تنها یکبار

مرد و زنی بودند

که یکدیگر را

دوست داشتند....

 

روبرت دسنوس

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

 

از یک روزی به بعد، تصمیم می گیری از گذشته، خوبی ها را سوا کنی، بریزی در چمدانی چیزی، بیاوری به زمان ِ حال و گهگاهی که دلت بدجور گرفته، با یادآوری آن خاطرات ِ خوب، لبخند به لبت بیاوری...از یک روزی به بعد، تصمیم می گیری بدی ها را بگذاری در جعبه ای، کیسه ای، جایی...و هل ش بدهی زیر تخت...از جلوی چشمانت دورشان کنی...از دسترس خارج شان کنی...

پاک کردن ِ خاطرات بد ممکن نیست، تنها می توانی با ندید گرفتن، با ایگنور کردن، کمرنگ شان کنی...

حرف ِ تلخ، خاطره ی تلخ، بدی...مثل همان میخی ست که با چکش به دیوار کوبیدی و بعد با گفتن یک "معذرت می خواهم"، یک "ببخشید"...آرام و خونسرد از روی دیوار درش آوردی...

اما خوب که دقت کنی جان ِ دل، جای زخم روی دیوار را می بینی، که تا همیشه، تا ابد، درد می کند...

 

+ دقیقاً یکماه از دیدنت گذشته. یکمـــــــــــــــــاه؟؟؟!!!!!! حس میکنم ساعت 8.45 دقیقه همین امشب بود که دیدمت!!!!

نمیدونم این آخرین خاطره مون برام شیرین بود یا تلخ!

دیدنت بعد از اونهمه وقت با اونهمه دلتنگی، و اینکه اومدی سر قراری که من به زور گذاشتم، برام شیرین ترین خاطره ست.... و شنیدن حرفات و دیدن حلقه ت، اون آخرین تصویر که تو آینه ماشین ازت دیدم...انقدر درد داره که میتونم بمیرم از دردش.

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

از یک جایی به بعد، دیگر نمی شود رفت، نمی شود ماند، نمی شود بازگشت...

از یک جایی به بعد، تو می مانی و پاهایی که نه توان رفتن دارند و نه ایستادن برایشان ممکن است و نه زانو زدن آموخته اند...

از یک جایی به بعد، پاهایت از روی خستگی به سینه ات پناه می آورند و دستانت از پاهایت درازتر خواهند شد، تا خستگی آن ها را بغل بگیرند...تو نیز باید برای آرام نمودن شان به جاده هایِ پیش رو زبان درازی کنی...

از یک جایی به بعد، پاها تنها، برای روی هم انداختن اند...

 

"" وحید آبدارباشی نژاد ""

نوشته شده در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

آدما "عادت" میکنند 

به بودنها ؛ خندیدن ها ، خوش گذراندن کنار فردی خاص

کافیست تعدادی ساعت برایشان خاطره ی خوب بسازی

عادت میکنند به تکرار این خاطرات کنارت

عادت میکنند به بودنت

"گاه میگویند : " دوستت دارم

تو جدی نگیر

آنها فقط عادت کرده اند

جمله ای میگویند برای ماندنت

برای تکرار کردن آن خاطرات شیرین برایشان

عادت کرده اند

همانطور که اگر بروی

تنهایشان بگذاری

بعد از مدتی عادت میکنند

به تنهایی ؛ به خندیدن بی تو

به ادامه دادن زندگی بدون حضورت

آدمها عادت میکنند

همه ی دوستت دارم ها

جدی نیست

لااقل " تو" جدی نگیر...

 

+ شاید تقصیر خودم بود که انقدر جدی گرفتمت...

++ چند ساعت تو برف قدم زدم. عاشق این سکوت و آرامش شبهای برفی ام. آدم تو دنیای خودش گم میشه.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

آدما "عادت" میکنند 

به بودنها ؛ خندیدن ها ، خوش گذراندن کنار فردی خاص

کافیست تعدادی ساعت برایشان خاطره ی خوب بسازی

عادت میکنند به تکرار این خاطرات کنارت

عادت میکنند به بودنت

"گاه میگویند : " دوستت دارم

تو جدی نگیر

آنها فقط عادت کرده اند

جمله ای میگویند برای ماندنت

برای تکرار کردن آن خاطرات شیرین برایشان

عادت کرده اند

همانطور که اگر بروی

تنهایشان بگذاری

بعد از مدتی عادت میکنند

به تنهایی ؛ به خندیدن بی تو

به ادامه دادن زندگی بدون حضورت

آدمها عادت میکنند

همه ی دوستت دارم ها

جدی نیست

لااقل " تو" جدی نگیر...

 

+ شاید تقصیر خودم بود که انقدر جدی گرفتمت...

++ چند ساعت تو برف قدم زدم. عاشق این سکوت و آرامش شبهای برفی ام. آدم تو دنیای خودش گم میشه.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

آدما "عادت" میکنند 

به بودنها ؛ خندیدن ها ، خوش گذراندن کنار فردی خاص

کافیست تعدادی ساعت برایشان خاطره ی خوب بسازی

عادت میکنند به تکرار این خاطرات کنارت

عادت میکنند به بودنت

"گاه میگویند : " دوستت دارم

تو جدی نگیر

آنها فقط عادت کرده اند

جمله ای میگویند برای ماندنت

برای تکرار کردن آن خاطرات شیرین برایشان

عادت کرده اند

همانطور که اگر بروی

تنهایشان بگذاری

بعد از مدتی عادت میکنند

به تنهایی ؛ به خندیدن بی تو

به ادامه دادن زندگی بدون حضورت

آدمها عادت میکنند

همه ی دوستت دارم ها

جدی نیست

لااقل " تو" جدی نگیر...

 

+ شاید تقصیر خودم بود که انقدر جدی گرفتمت...

++ چند ساعت تو برف قدم زدم. عاشق این سکوت و آرامش شبهای برفی ام. آدم تو دنیای خودش گم میشه.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

"رفتن" علت نیست، معلول ِ تمام ِ ماندن‌ هایی‌ ست که گوشه ی اتاق فرسوده می‌شوند...از کسی که میخواهد برود، نباید چیزی پرسید؛ هرکس که پا دارد میرود، من از دقت ِ او در تماشای کوچ درناها فهمیدم که خواهد رفت...دست‌هایش سفید تر شده بودند، می‌توانستند به بال بدل شوند، به شکل رفتن درآمده بود...به شکل دور شدن ماه از پنجره، به شکل ِ پرواز ِ پرنده از لبه ی پاییز، به شکل ِ محو شدن رنگ از چهره در وقت ترس...گوزنی بود آماده‌ی فرار...برگی بود در فکر کنده شدن از درخت...نمی‌توانست بماند، از ماندن جدا شده بود و باید می‌رفت...

او شکل ِ دیگری از من بود، درست مثل ِ من رفت؛ یعنی فقط چتر را برداشت و چمدان را از یاد بُرد...یعنی چمدان را از یاد بُرد و فقط چتر را برداشت...یعنی چمدان را مقابل ِ خود ندید و چتر را داخل کمد ِ دربسته دید...بعد در این شهر بی‌دریا، دنبال ِ دریا گشت که با کشتی برود،

ناامید که شد، با اتوبوس رفت...

 

 قسمتی از شعر رسول یونان

 

+ به طرز زجرآوری نا اُمیدم....

++این پست پیشنویس قبلاً بود، برای بروز شدن تاریخش رو باید به الان تغییر میدادم، بعد تاریخشو زدم 92.1.28 ، بعد دوساعته میرم تو وبلاگم میگم چرا پستم نیست :|

شمارش هم به جای 263 زدم 279 :|

در این حد ینی !

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ﺩﺍﻍ ﺩﻟﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﺸﻪ ..ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﺑﻬﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺟﻤﻊﻣﯿﺸﻪ ...ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻋﮑﺴﺎﺷﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻮﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑﻣﯿﺰﻧﯽ ..ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺳﺘﺖﻣﯿﺮﻩ ﺭﻭ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ... ﻧﺰﻧﯽ....ﺑﺰﻧﯽ ... ﻧﺰﻧﯽ ... !!!ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻫﯽ ﻋﮑﺴﺸﻮ ﺟﻠﻮ, ﻋﻘﺐ ﻣﯿﺒﺮﯼ ﻭ ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺶ !!!ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻟﮏ ﺯﺩﻩ ! ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖﺍﻣﺎ ﺷﺒﺎ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻧﻤﯿﺒﺮﻩ ..ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ?ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ....ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﻘﺪﺭﺭﺭﺭﻣﻬﻤﻪ !!ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﻟﯽ ﻣﻴﮕﻲ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ .ﻧﮕﻮﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ....ﺑﮕﻮ ﻣﻬﻤﻪ ...

 

+ من گفتم مهمه...کاش توام بگی.... نه به من، به خودت.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

این عکس کاغذ اون چیپسیه که روز نجوم فکر کنم سال 90 بهم دادی، اونجا تقریبا برای اولین بار یکم تابلوتر ابراز علاقه کردی.

من ازین یادگاریا زیاد دارم، کم کم عکساشونو میذارم برات.الانم همشون ریخته وسط اتاق.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

دخترم امروز برای تو مینویسم ...

 

سالها بعد اگر به دنیا اومدی و بزرگ شدی قد کشیدی و خانوم شدی دلم میخواهد تو را از همه پسرهای محله و مدرسه و دانشگاه دور کنم

 

دلم میخواهد نگذارم از خانه بیرون بروی

 

دلم میخواهد رنگ آفتاب را فقط در حیاط خانه ببینی

 

دخترم میدانم از من متنفر میشوی

 

میدانم مرا بدترین مادر دنیا میدانی ...

 

میدانم . . . خوب میدانم

 

اما دخترکم اگر بدانی چه بر سر مادرت آمد

چگونه دلش شکست و آرزوهایش تباه شد از مادر گله نمیکنی

 

دخترم وقتی سنت هنوز درگیر احساس است و منطق نمیشناسد عاشق میشوی ...

 

دخترکم عاشقی درد دارد

بمیرد مادر و درد آن روزهایت را نبیند ...

 

+ این عکس برام نماد رویاهام بود. مادر شدن برام رویا بود. پدر شدن تو هم رویام بود حتی!!! یه زندگی لبریز از عشق و احترام.... چه حیف که قشنگ ترین رویاها هم ممکنه جایی جز گور در انتظارشون نباشه :)

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

من یکبار که با یک گاز گرفتگی ساده تا نزدیکی های مرگ رفتم فهمیدم که خیلی از چیزهایی را که در مورد جان دادن می گویند درست است مثلا اینکه آدم در لحظات قبل از مرگ، تمام زندگی اش و حتی خیلی از خاطراتی را که در حالت عادی به خاطر نمی آورد از جلوی چشمانش رد می شود. این مرور سریع خاطرات که با تمام جزئیات هم اتفاق می افتد هرگز وابسته به زمان نیست و یا وابسته به این عقربه هایی که به اسم زمان می شناسیم نیست چرا که مشکل بشود باور کرد که این همه خاطره در عرض فقط یک لحظه از ذهن آدم رد بشود. در طی مرور این خاطرات یک حالت خلسه ای هم داشتم. مانند آدمی که با لاابالی گری شراب زیادی نوشیده باشد و دچار یک بی تفاوتی شده باشد که برایش فرقی نکند که الان ممکن است چه اتفاقی برایش بیفتد. به هر حال با خوش شانسی یا بد شانسی که آن را هم گذر زمان باید نشان بدهد که برایم خوب بوده یا بد بوده از مرگ نجات پیدا کردم و زنده ماندم و بعدها دوباره زمانی که دایی حمیدم، دقیقا موقع سحر، داشت جان می داد مادر بزرگم دستپاچه شده بود و مثل مرغ پر کنده داشت بالای سر پسرش بالا و پایین می پرید، من پاهای دایی حمید را گرفتم تا رو به قبله اش کنم. پاهایش از هر جسم سردی که تا آن روز دیده بودم سرد تر بود. انگار که کاملا یخ بسته بود. در همان لحظه یاد حرف پدرم افتادم که می گفت:"جان آدم از پاهایش کنده می شود به همین خاطر اول پاهای آدم یخ می کند. دلیل اینکه با بعضی اتفاقات خیلی ناگهانی مثل حوادث رانندگی پاهایمان برای یک مدت گیر ندارند هم همین است" شش ماه بعد، مادر بزرگم از داغ پسرش دق کرد و من، دوباره موقع جان دادن مادربزرگم کنارش بودم و او را هم خودم رو به قبله کردم و پاهای او هم انگار منجمد شده بود. در آن موقع به فکرم نرسید که دستم را روی سینه ی هیچ کدامشان بگذارم تا ببیم قلبشان کی یخ می کند. زمانی اینکار را کردم که دیگر دیر شده بود و تمام بدنشان یخ کرده بود و نمی شد فهمید که کدام اعضا زودتر یخ بسته اند. اما احتمالا یه واقعیت هولناک باید وجود داشته باشد که با یکی دو تجربه ای که در همراهی کردن آدمها تا لحظه ی مرگ و تجربه ی ناتمام خودم در این زمینه و همچنین اتفاقاتی که در زندگی ام افتاد و مرا نکشت فهمیده ام و آن این است که گاهی، جان آدم از قلبش کنده می شود و این قلب است که زودتر از همه یخ می کند. برای خارج شدن جان از قلب، کسی را رو به قبله نمی کنند چون باور ندارند که این آدم دارد می میرد اما واقعا آن بیچاره دارد جان می دهد. شاید بین این جان کندن ها وجوه اشتراکی وجود داشته باشد مثلا اینکه چه جان آدم از قلبش کنده بشود و چه از پاهایش، او هیچ تقلایی نمی کند. آرام همه چیز را می پذیرد و می میرد. اما آنهایی که جان از قلبشان کنده شده دوباره بلند می شوند و توی اجتماع به راه می افتند وکسی از این مرده های متحرک نمی ترسد. برخلاف دایی ها و مادربزرگها که بعد از آن انجماد، حتی از دست زدن به آنها هم هراس وجود دارد. یک آدم شجاع باید در زندگی هرکسی وجود داشته باشد تا هر از چندی دستش را روی سینه مان بگذارد تا ببیند قلبمان یخ کرده یا نه. ای دریغ از لحظه ای که جواب مثبت باشد. دیگر همه چیز متوقف شده، خاطرات زندگی اش از ذهنش عبور کرده و درگیر یک بی تفاوتی ای شده. مثل آدمهایی که با لاابالی گری شراب زیادی نوشیده اند و برایشان فرقی نمی کند که الان ممکن است چه اتفاقی برایشان بیفتد...

 

میگرن (یادداشتهای خصوصی یک دلقک)

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

 

این داستان زندگی ماست :

همیشه ... همین بوده :

یکی بود ... یکی نبود ...

در مغزهای نخودی نمی گنجد :

" با هم" بودن ...

" باهم " ساختن ...

برای " بودن " یکی ،

دیگری باید " نباشد " ...

 

همیشه قصه این گونه آغاز می شود :

 

یکی بود ... یکی نبود ...

و ما اسیر این قصه ی کهن ،

برای " بودن " یکی ،

دیگری را از هستی

" نیست " می کنیم ,

به همین راحتی ...

 

اما ... در واقعیت زندگی

چرا ما اینگونه ایم ...؟

چرا تا هستیم از هم جداییم

و دلشکنی می کنیم ... 

چرا عشق را نمی فهمیم ... ؟

چرا انسانیت را نمی دانیم ...؟

چرا از این فرصت " زندگی "

که فقط برای یکبار در اختیار ما

قرار می گیرد به شایستگی

استفاده نمی کنیم ... ؟

چرا مرده پرستیم ... ؟

چرا همیشه دیر می رسیم ... ؟

همیشه دیر می فهمیم ... ؟

همیشه دیر می خواهیم ...؟

چرا یادمان می رود که انسانیم

و انسانیت آدابی دارد ... ؟

به راستی ... چرا ... ؟

 

+ اصلا داغونم کرد این متن!!!! چطور ممکنه آدمهای غریبه اینقدر دقیق حرف دل آدمو گفته باشن؟

آخ عزیزم نمیدونی توی این مدت چنددددددد هزار باااااار این چراهارو از خودم پرسیدم.....پرسیدم...پرسیدم...

"برای بودن یکی دیگری باید نباشد"

عزیزم من نیست میشم ولی خوشحالم که تو هستی.......

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com