ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...


"ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ.
 ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ 
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ 
ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...
ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !
ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ !
ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ، ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ...
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ
 ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ !
بعد ... ﺣﺎﻻ ... ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ، 
ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ، ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ 
ﻭﻟﯽ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ،
ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...

#مریم_زارع
نوشته شده در شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

همان روز‌های اول
باید روی ماهت را می‌‌بوسیدم
خداحافظی می‌‌کردم
و می‌‌رفتم
برای همیشه می‌‌رفتم
نمی‌ دانستم اما با چه لحنی
با چه دلی‌
با چه جراتی ...
مانده‌ام با تو
کسی‌ شده ام
دو نیمه
نیمی عشق می‌‌ورزد
نیمی می‌‌هراسد
نیمی با تو زندگی می‌‌کند
نیمی از خودش می‌‌گریزد
به من بگو
فرسنگ‌ها دور از خودم
چگونه تو را همچنان بی‌ دریغ دوست بدارم؟

نیکی‌ فیروزکوهی

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


میدونی قسمت بدش کجاس؟!
اونجا که دیگه نمیتونی بهش زنگ بزنی، نمیتونی بری پیشش،
نمیتونی برش گردونی به اون چیزی که قبلا بود
اونجا که دلت تنگ میشه...
نه واسه خودش!
واسه روزایی که باهم داشتین !
واسه بیرون رفتناتون، پیاده رویاتون، واسه خاطره تعریف کردناش، غر زدناش،
بی اعصابیاش، خنده هاش، واسه اینکه وقتی اسمتو صدا میکنه ذوق کنی،
 واسه اینکه وقتی پیام میده، ته دلت بلرزه، 
واسه وقتایی که دوست بودین، واسه وقتایی که همو دوس داشتین...
واسه ی نگاهش که با همه دنیا فرق داشت!
.
حالا میدونی از همه ی اینا بدتر چیه؟!
اینکه بری، ولی نگرانش باشی!
نگران اینکه نکنه عوض بشه

مثلا من!
منم همش نگران توام،
که نکنه خودتو یادت بره...

.
اما از همه ی اینا بدتر اینه که

یه روزی تو چشاش نگا کنی،
وسط همه ی خاطره های قشنگی که ازش داری
ببینی چقد عوض شده...
که اون نگاه معصومی که عاشقش بودی رو به هیچی فروخته...
به هیچی!
آره...
بدترین قسمتش
دقیقا همینجاس..

اهورافروزان
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


محبوب من
از دوست داشتنم می ترسد
از داشتنم می ترسد
از نداشتنم هم می ترسد

با این همه اما
مبادا گمان کنید مرد شجاعی نیست

وطنش بودم اگر
به خاطر من می جنگید

و مادرش اگر
بخاطرم
جان ....

من اما
هیچکسش
نیستم

" من
هیچکسش هستم "

 

 


رویا شاه حسین زاده

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

فکر میکردم دیگه هرگز از این آبنباتهای آلبالویی کوچولو نخواهم خورد چون طاقتشو نداشتم

اما الان باز گوشه ی لپمه و طعمش برای همیشه زیر زبونم می مونه 3>

 

پ.ن: اینا همیشه sugar free بودند :))

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

ممنونم که بهترین روز تمام زندگیم رو ساختی

ممنونم که زمان رو برام گم کردی و منو تو گذشته و حال و آینده همراهی کردی

ممنونم از انعکاس نور توی قطره های آب که از انگشتهات میچکید و دلتنگیهای کشنده م رو با خودش میشست و میبرد

ممنونم که دنیات رو نشونم دادی و دنیام رو دیدی

ممنونم که نترسیدی از بودنم

.....

هرگز راجب این روز با کسی صحبت نمیکنم

این حس ناب باید تا ابد توی دل من و تو بمونه.... ته ته دلمون همونجا که پیش هم هستیم.

نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

ماه شاید فرزند نداشته ماست

زیبایی اش به تو رفته

تنهایی اش به من

 

شاهد بنی اسدی

نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر
سپس رها کن و برگرد، من نمی‌آیم

#احسان_پرسا
نوشته شده در پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

از مغزم گورتو گم کن بیرون.

نفرت انگیز ترین موجود جهانی.

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

صدایم را به یاد آر اگر آواز غمگینی به پا شد.....

نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

ماهی ها نه گریه میکنند
نه قهر و نه اعتراض
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻗﯿﺪ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ...
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ شان
ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺷﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ...

بهرنگ قاسمی

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

در یک مهمانی
یک خیابان
یا حتی یک مغازه،
چرا بر حسب اتفاق هم
ما جایی به هم بر نمی خوریم؟!!

رضا یاراحمدی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

برای چه باید می‌‌گریستم ؟
برای از دست دادن یک زندگی‌ که هرگز نداشتم؟
برای ترکِ مردی که نه دوستم داشت نه دوست داشتنِ مرا می‌‌فهمید ؟
یا برای آرزو‌هایی‌ که سالیانِ قبل به عشقِ رسیدن به او زیر پا گذاشته بودم، بی‌ آنکه به عشقی‌ رسیده باشم؟
در حقیقت، باید می‌‌خندیدم. باید از اعماقِ قلبم خوشحالم می‌بودم و شادی می‌‌کردم. ولی‌ زخم‌های مکرّر، آنچنان مرا دچارِ بی‌ وزنی کرده بود که مانند گمشده‌ای در بیابانی مه‌ گرفته، بی‌ اختیار، به خیالِ سردِ مرگ چنگ می‌‌زدم و در سوگِ خودم می‌‌گریستم.
می‌ گریستم در سوگِ زنی‌ که لاینقطع آفتاب را دوست داشت، و بهار را دوست داشت، و شکوفه را و باران را و مردی که عطرِ بهار و باران و شکوفه داشت. مردی که در دشتِ بیکرانِ بازوانش، عشق را و آفتاب را دریغ می‌‌کرد.
ما، عاشقانی بودیم که راهِ دیگری را جز راهِ عشق رفته بودیم و هیچ کدامِ ما نمی‌دانست، کجا، در کدامین لحظه، کدام دستِ بی‌ رحم، قلب‌های ما را به سلاخی برده بود.
گم شده بودم. گم شده بود. گم شده بودیم ....

نیکی‌ فیروزکوهی

نوشته شده در چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

کاش یکی پیدا می شد و جواب بغض مرا می داد...

 

شاید اگر متنفر باشم خالی شود...

 

اما...

 

نمی دانم از خودم باید متنفر باشم یا تو...

 

نمی دانم بعدش چطور جواب خودم را بدهم که مگر نگفتی دوستش داری؟

 

نمی دانم...

 

می ترسم دلم سنگین شود...

 

کاش یکی پیدا می شد و جواب بغض مرا می داد

 

یک لحظه افکارت هم بسامد است با تمام تارهای دلم، ویرانه ای می شود که نمی دانی...

 

چقدر ندانستن خوب است

 

کاش من هم نمی دانستم

 

کاش یکی پیدا می شد که جواب بغض مرا می داد

 

یا اشک تکراری شده! یا بغضم سنگین تر از شانه های اوست...

 

چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

 

چقدر انبوه احساس نامفهومم...

 

کاش یکی پیدا می شد که جواب بغض مرا می داد...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بابا لنگ دراز عزیزم
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم
وقتی می فهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو می ریزد ...
چیزی شبیه غرور !

بابا لنگ دراز عزیزم
لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند
نمی گذارم .. نمی خواهم

بابا لنگ دراز من
همین که هستی دوستت دارم
حتی سایه ات را که هرگز به آن نمی رسم ...

 

جین وبستر | بابا لنگ دراز

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

همین چند روز پیش
فکر می کردم
می توانم عاشق کسی شبیه تو شوم
از همین چند روز پیش
هیچ کس، شبیه تو نیست

کامران رسول زاده

نوشته شده در شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

آنقدر همه چیزمان در هم پیچیده که معانی حرف ها و اعمال مان تغییر کرده است.
مثل وقتی که گورمان را گم می کنیم چرا که دوستش داریم.

سید محمد مرکبیان

 

+ خنده ی تلخ!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بمان و
به خراشی که روی احساس من ست
خو کن...!!!
و به دردی که دارم
عادت کن...!!!
بمان و
مرا
همین گونه که هستم
دوست بدار...!!!


حسین احمدخانی

 

+ بیا لعنتی ای که قراره مرا دوست بداری با تمام خراش ها و درد هایم!!! :(

+ تنهایی نمیخوام دیگه :(

نوشته شده در چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

امشب با خودم تصور میکردم که آیا ممکنه تو هم هنوز به من فکر کنی؟ یعنی گاهی یادم می افتی؟ آخرین بار که دیدمت بعد از فهمیدن همه چیز اینو ازت پرسیدم... که دلت تنگ نمیشه؟ یادم نمی افتی؟سریع گفتی چرا خیلی وقتها !

با خودم فکر کردم که نزدیک یکسال از اون روز گذشته و حتما خیلی کمتر از اونوقتا یادم می افتی. حتماً این روزا درگیر زندگی و کار و این داستانا هستی و جایی برای فکر کردن به یه عشق کهنه باقی نمی مونه..شاید فقط وقتی از جاهای خاصی رد بشی اتفاقی...

بعدش رفتم تو خیالبافی های خودم...تورو با موی سفید تصور کردم کنار یک پنجره ی برفی روی صندلی چوبی تو یه اتاق نیمه تاریک و بی صدا... وقتی که از تمام روزای پر هیاهوی جَوونی گذشتی، کار و دوندگی هات تموم شده، بچه هات بزرگ شدن و هرکدومشون زندگی دارن و... تصور کردم اون روز تو اتاق ساکتت ناغافل صدای خنده های اون روزمون میشنوی و از پنجره که بیرون و نگاه میکنی من و میبینی که باز با خودت داریم آدم برفی درست میکنیم و صورت پر خنده مون از سرما گل انداخته....

نوشته شده در جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

من واقعا دوستت داشتم.دارم.خواهم داشت.

No matter با‌ کی ام و‌کجام.

یه جایی تو‌قلبم هست که فقط متعلق به توعه و هیچکس حق نداره بهش نزدیک بشه. اگر کسی روزی مثل تو منو دوست داشت باید بگرده و جای خودشو پیدا کنه تو قلبم ، ولی تو سر جات هستی.

تموم شد و رفت !

نوشته شده در شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

 

چه دلم قانع است این روزها...

انگار یکی دستم را گرفته و برده آن بالا، روی ابرها...!

کنار همان تکه ابر دوست داشتنی که به وقت دلتنگی پا به پایم می بارد؛

این روزها، سوار قوس رنگین کمانم،

جای خالی یک بودن ندارم،

اصلا تو مگر بوده ای هیچوقت، که حالا نباشی؟!

نبوده ای که نباشی؛

راستی گفتم که تو را دوست دارم، از دور...؟!

 

دوست داشتن تو از من ، من بهتری ساخته

و من ...

این من عاشق را زیاد دوست دارم...!

 

""مینی مخاطب خاص""

نوشته شده در دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

این روزا خیلی درگیر اینم که بفهمم علیرضا کدوم تیکه از پازل زندگیه من رو تکمیل کرد؟

خب اعتقادم اینه که هیچ اتفاقی الکی نمیفته و هیچ آدمی بی دلیل وارد زندگیم نمیشه. بخصوص آدمی که انقدددددر برام پررنگ شد پس حتما نقش مهمی داشته برام.

هنوز بهش فکر میکنم ولی تا این لحظه به این نتایج رسیدم:

- علیرضا تا بود طعم خوش داشتن مرد حمایتگری که هر لحظه بهش نیاز داری کنارته رو بهم چشوند (سطح توقعم از بودن یک مرد رو بالا برد )

- با رفتنش فهمیدم چقدر راحت میشه عزیزترین داشته هام رو از دست بدم. الان خیلی بیشتر از قبل احساسم رو به اطرافیان نشون میدم و قدرشون هم بیشتر میدونم.

- تو این یکسال خودمو خیلی بیشتر شناختم. نقطه ضعفهام، دردام و البته اینکه چطور دردام رو بهبود یا حداقل تسکین بدم.

- یه درسی که شاید نگرفتنش بهتر بود ولی فهمیدم بدون هیچکسی نمی میرم!!! چون اگه قرار بود بمیرم قطعا غصه ی تموم شدن علیرضا برای مردنم کفایت میکرد!!!

راستش دلم میخواست همیشه با این خیال زندگی میکردم که بدون یکنفر میمیرم :|

- بعدیش این بود که تو این مدت که دیوونه شده بودم! تمام خط قرمزهای سالهای گذشته م رو رد کردم و دلمو زدم به دریا !!! خیلی کارای بدی هم کردم حتی که تو حالت عادی هیچوقت جسارتشو نداشتم شایدم دلم نمیخواست،نمیدونم. ولی همینکه تجربه های جدید پیدا کردم برام خوشاینده، همین که الان آگاهانه میدونم که نمیخوام باز تکرار بشن!!!

- یاد گرفتم از خاطره ها بیشترین لذت رو ببرم و کمترین دلتنگی و رنج رو به قلبم راه بدم... خاطره ها پاک نمیشن، پس انتخاب با خودمه که ازشون رنج ببرم یا وقتی یادم میان لبخند بزنم... این یکی خیلی سخت بود. شاید بیشتر از دوسال گریه و زاری کردم براشون!! ولی الان خیلی محکمترم...اشک و آه کافیه فکر کنم... سخته ولی وقتی میشه لذت ببرم چرا اشک بریزم...

- و البته! یاد گرفتم بگذرم!!! از خواسته ی خودم...شاید بزرگترین خواسته ی تمام عمرم تا امروز... هربار خواستم ببینمش گذشتم! دلم برای صداش تنگ شد گذشتم! خواستم اسمس بدم، گفتم آرامشش رو بهم نزن و گذشتم! اون لحظه ها که اینکارارو میکردم حواسم نبود به خودم... فکر نمیکردم که چقدر قوی ام که میتونم از اونهمه التماس قلب خودم بگذرم. تازه از این زاویه بهش نگاه کردم!!! به کسی لطف نکردم ولی جای خودخواهی از خودم گذشتم... اینش شیرینه....

و این اکتشافات ادامه دارد! 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

وقتی که رسیدم، به صندوق عقب ماشینش تکیه داده بود و تعداد زیای ته سیگار جلوی بوتهای قهوه ای اش ریخته بود در حالی که یک سیگار دیگر هم زیر لبش بود. بعد از یکی دو دقیقه سکوت زیر لبی گفتم:" بکش که داره تموم میشه. با خیال راحت بکش که آخراشه:
خندید و گفت:" سیگارمو میگی؟"
گفتم نه این حال گندی که داری و باعث شده اینطور داغون بشی.
با بی تفاوتی پرسید:" رفتن اون دختر چقدر تاثیر توی زندگی من داشته باشه خوبه؟
گفتم:" تاثیرش اینه که از اون موقع که زنگ زدی تا من رسیدم جلوی پاهات پر از ته سیگار شده.
کام دیگری از سیگار گرفت و گفت:" مشکل آدمای اطراف ما اینه که وقتی ما دچار یه شکست عاطفی میشیم فکر میکنن از داغ نبودن یا از دست دادن یک عشقه که اینطور داغون شدیم. اما یه موضوعی هست که بعد از تموم شدن یه رابطه به وجود میاد و اون موضوع هزار درجه از عشق و عاشقی و این بچه بازیا بدتره. میدونی اون موضوع چیه؟ اینه که غرورت میاد بیخ حلقتو میگیره و میگه بی شرف به چه حقی به خودت اجازه دادی منو اینطور خرد و خمیر کنی؟ ببین رفیق، همه آدما بالاخره یه جوابی برای هرنوع کثافت کاری ای پیدا می کنن اما اون چیزی که نمیشه هیچ رقمه توجیهش کرد شکسته شدن غرور آدمه. و اون چیزی که این زخم رو همیشگی میکنه اینه که هیچ کس به اندازه خودت توی شکستن غرورت مقصر نبوده باشی و این درد رو هزار برابر میکنه. این سیگارایی که میبینی دارم دود میکنم از داغ نبودن اون بی همه چیز نیست. از داغ غرور نیمه جون خودمه.
آهی کشید و گفت:" خیلی وقتا یه رابطه رو با اینکه میدونی همش ضرره و گندکاریه نمیتونی تمومش کنی فقط به این دلیل که با ارزش ترین لحظاتت و بهترین سرمایه هاتو براش خرج کردی. اونقدر براش مایه گذاشتی که حاضر نیستی قبول کنی اشتباه کردی. توی بازار عواطف، به این کار میگن عشق ولی همین کار رو توی بازار پول و اقتصاد بهش میگن حماقت. چون کسی که ورشکسته شده دیگه دلیلی نداره دوباره همون کارایی رو بکنه که تا حالا باعث ورشکستگیش شده. فکر نکن نبودن کسی میتونه منو از پا در بیاره. چون حتی اگر ما در طول زندگی حتی عاشق هم نشیم بالاخره باید یکی از عزیزانمون رو از دست بدیم و بکنیمش زیر خاک. پس بنا براین قرار نیست هر از دست دادنی منجر به مرگ ما بشه. اما اون چیزی هست اینه که من باید با غرورم تسویه حساب کنم و یا اون باید منو قصاص کنه.
با خنده پرسیدم غرورت اگه بخواد قصاصت کنه چکار میکنه؟
گفت: می کشتم".

 

میگرن

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

درس مهمی که بعد این ماهها گرفتم این بود که هر چیزی عمری داره. واقعیت دنیای ما اینه که برای همه چیز عمری تعریف شده و هرچقدر هم بزرگ،مهم،عزیز...باشه پایانی داره. آدمها، حیوونها،گل و گیاه ها،حتی روزها و فصلها یه جا شروع میشن و یه جا تموم.عمر دوست داشتن من تموم شد که علیرضا رفت. شاید عمر انتظار من برای علیرضا هم تموم شده. مشکل اینه که از بچگی راجب دوست داشتن به ما دروغ گفتن. نمیدونم واسه بقای بشریت و تولید مثل بوده یا چی، ولی این یه دروغه که عشق پایان نداره. هرجا تو رابطه ها پایان دیدیم گفتن نه! این عشق نبوده حتما ! وگرنه تموم نمیشد! واسه همین وقتی عاشق شدیم خودمون و مجبور کردیم که نذاریم تموم شه به هررررر قیمتی! نکنه اصالت عشقمون زیر سوال بره؟!! 

نه جان دل، حالا میفهمم که حتی عشق هم پایان داره، مثل هرچیز دیگه ای. فقط انقدر شروع پر زرق و برقی داره آدم نمیتونه پایانش رو باور کنه.نمیتونه باور کنه رسیده آخر اون راهی که میخواست تا آخر عمر بره. واسه همین میشینه تو آخر راه، زانوی غم بغل میگیره، دلتنگ میشه، هزار بار برمیگرده ، دوباره میاد و میره ولی راه همون راهه.نه طولش عوض میشه نه پایانش.

درس خیلی تلخیه ولی واقعیت رو باید پذیرفت. نه؟

نوشته شده در یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

پشیمانی اگر باز آ 

هنوزم با تو همدردم

هنوزم من همان مجنون شبگردم

که صد تیر جفا کردی رها 

سینه سپر کردم

 

نشستی با رقیبانم

فکندی در مغیلانم

ستم کردی ستم کردی ستم کردی و من 

عشقت میان سینه پروردم

 

ندامت در دو چشمانت خروشان است

نگاهی مبتنا از چشمه ی عشق تو جوشان است

بیا با هر چه کردی از تو خرسندم

که در زندان اندوه تو دربندم

پشیمانی اگر باز آ 

هنوزم با تو همدردم

هنوزم من همان مجنون شبگردم

که صد تیر جفا کردی رها 

سینه سپر کردم........

 

پشیمانی_فریماه شهراز

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

قرار ما به رفتن بود نگو چی شد نمی دونم

خودم گفتم تمومش کن خودم میگم نمی تونم

نمی دونم کجا رفتم نمی دونم دلم چی شد

درست تو بدترین لحظه ببین کی عاشق کی شد

فقط حرفامو باور کن تقاص عشق تو کم نیست

بمون حوای من با من مگه عشق تو آدم نیست

تو خاکستر شدی با من دارم می میرم از این درد

بیا این خونه این کبریت تلافی کن ولی برگرد

من از آغاز این قصه ازت چیزی نفهمیدم

نمی دونم چرا حالا چرا اینجا تو رو دیدم

چقدر دیوونگی دارم تمام قلبم آشوبه

تو آرومی نمی دونی چقدر دیوونگی خوبه

تمام قصه بازی بود تموم شد هیچ رازی نیست

کسی که روبه روشی تو از اینجا مرد بازی نیست

 

روزبه بمانی

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

خیالت را راحت کنم
دیگر نه به گل ،نه به باد
نه حتی به نیلوفرگان روی مرداب
اعتقادی ندارم
اعتقادم را بخشیدم به همان بادی که ردش روی صورتم ماند...

تو حق داشتی دلیل رفتنت هر چه که بود باشد
دل چرکینی من با هیچ دستمال محبتی پاک نمی شود
دارم بخشیدن را به نخ می کشم
صبر را خجالت می دهم
چه خوب توی دلم نبودن را کاشتی
که میان زمستان بی رنگ تهران
خون گریه کردن قرمز قلبم
تا آنسوی پر رنگ جهان تپید و تو ندیدی
حالا که می خواهی باشد برو ولی
دیگر پشت سرت را نگاه هم نکن!!!
من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آوردم.......

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

در من

آن که ماند تویی !

آن که رفت، من ..


سیدمحمد مرکبیان

نوشته شده در شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

چه فرقی می کند 

ساعت را به عقب بکشم 

یا به جلو

 

وقتی حسرت هایم تکراریست....

 

وقتی نگاهت

دیگر بر نمی گردد

 

وقتی صدایت 

دیگر نام ام را نمی خواند

 

چه فرقی می کند

این عقربه ها برگردد

 

وقتی ثانیه به ثانیه اش

بی کسی است

 

وقتی چشمان خیره ام سالها 

برای گذشتن

همین دقایق

وقت گذشته اند...

 

چه فرقی میکند 

ساعت را به عقب بکشم

وقتی درد نداشتن تو را

باید دوباره زمزمه کنم

 

چه فرقی می کند

ساعت را ساعتی به عقب بکشم

 

چه فرقی می کند...

وقتی تو قلبم را نمی خواهی... 

 

"نریمان ربیعی"

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتـاده در یک کافه ی ِ ابری
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که
دلت جویای ِ احوال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگر هربار گوشـی را که برداری
نصیبت بوق ِ اشغال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشـه های ِ مه
سکوتت جار و جنجال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مـــــــــانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهـایت نخواهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشدکه دیگر نیست


شهراد میدری

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

یک‌بار تو عاشقِ من باش
تو شاعرِ من باش وُ
مرا دوست داشته باش

که من لذت دوست داشته شدن یادم نرود وُ
تو لذت دوست داشتن

افشین صالحی

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

خیلی فرق هست بین آدمی که میرود و آدمی که با کسی دیگر میرود...
انگار رفتن آدم دوم سخت تره، دردش عمیق تره، نمیشه باور کرد... آدم اول رو شاید بعد از یک مدت، هر چند طولانی بشه فراموش کرد، اما آدم دوم رو شاید سالیان سال طول بکشه تا یادت بره که "چرا من نه؟چرا اون؟" ... شاید به خاطر دردی که آدم دوم میذاره نمیشه فراموش کرد...
کاش هیچ آدمی به خاطر آدم دیگه نرود...

نگار سمیع

نوشته شده در چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

محبوب من
از دوست داشتنم می ترسد
از داشتنم می ترسد
از نداشتنم هم می ترسد

با این همه اما
مبادا گمان کنید مرد شجاعی نیست

وطنش بودم اگر
به خاطر من می جنگید

و مادرش اگر
بخاطرم
جان ....

من اما
هیچکسش
نیستم

من
هیچکسش هستم .

ـــــــ
رویا شاه حسین زاده

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

سفر بهانه‌ی خوبی برای رفتن نیست

نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست

نگو بزرگ شدم، گریه کارِ کوچک‌هاست

زنی که اشک نریزد قبول کن زن نیست

خبر رسیده که جای تو راحت است آن‌جا

قرار نیست خبرها همیشه... حتماً نیست

حسود نیستم اما خودت ببین حتا

چراغِ خانه‌ی مهتاب بی تو روشن نیست

مرا ببخش اگر گریه می‌کنم وقتی

نوشته‌ای که غزل جای گریه‌کردن نیست

زنی که فال مرا می‌گرفت امشب گفت:

پرنده فکر عبور است، فکرِ ماندن ....

مژگان عباسلو

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

هرچند که بارها تصمیم گرفتم که از عشق ننویسم اما کسی که سیگار توی جیبش دارد نمی تواند به کبریت فکر نکند. این حرفها را به مردی می زنم که در چشم به هم زدنی عاشق دختری شد که از همان لحظه ی اول مرا در ترسی عمیق فرو برد. قبول دارم که به یک عاشق نمی شود حرف از جدایی و ویرانگری عشق زد. هر چند که او خودش بداند که عشق چه ویرانگری هایی که نمی کند. دقیقا مثل این است که یک آدم هروئینی همه ی ضررهای کشیدن هروئین را می داند ولی باز هم زندگی اش را می ریزد روی زر ورق و دودش می کند. بارها می خواستم این حرفها را به رفیقم بزنم که:" عشق، تنها جاده ای در دنیاست که بعد از سربالایی، دیگر سرپایینی ندارد. عشق بعد از سربالایی به سقوط آزاد ختم می شود. فکر نکن که وقتی سربالایی عشق تمام شد و تو خودت را در آستانه ی سقوط آزاد دیدی می توانی حق انتخاب داشته باشی! نه! تو حتی نمی توانی سقوطت را به تاخیر بیندازی چون پشت سر تو عاشق های زیادی صف کشیده اند که همگی سربالایی عشق برایشان تمام شده است و منتظر این سقوط کشنده اند. دوست من، بدان که یک روز، دوره ی زانو به زانوی هم نشستن تمام می شود. یا شما دو نفر عوض می شوید و به خوشبختی تان پشت پا می زنید و یا روزگار نمی تواند این خوشبختی را تاب بیاورد و به هر قیمتی که شده خرابش می کند. حتی به قیمت دست به یکی کردن با مرگ! می دانم که فکر می کنی تنها یک نفر در دنیا وجود دارد که به زیبایی معشوق تو می خندد. می دانم که فکر می کنی اگر او نباشد خورشید هم بالا نمی آید اما اینها همه حرف است. فقط یک عشق را در کل تاریخ مثال بزن که راه به جایی برده باشد. خدا می داند که در ذهن من چه خاطره ها و چه فاجعه هایی در حال اتفاق افتادن اند و من حتی نمی توانم آنها را برای چند دقیقه مرتب کنم تا بنویسمشان. نمی گویم از عشق دست بردار و نمی گویم که این دختر به درد تو نمی خورد حرف من فقط این است که عشق هرگز از محدوده ی قلب کسی بیرون نرفته و بنابراین راه به جایی هم نبرده است. تو یک روز باید تاوان تمام خنده هایت، تمام دلواپسی های کشنده ی شیرینت، تمام لحظه هایی را که عاشقانه بغلش کردی را بپردازی. باور کن این سربالایی دلچسب، به آن سقوط آزاد مهلک نمی ارزد. در آن سقوط آزاد، خاطره هایت با تو کاری می کنند که قبل از به زمین کوفته شدن، دق کنی و بارها و بارها، وسط زمین و هوا جان بکنی و بمیری وگرنه باکی از به زمین خوردن نبود چون آنوقت، مرگ یک بار بود و شیون یک بار. من را ببین که چطور هذیان می گویم. من از دره ی مخوف عشق برگشته ام"

میگرن

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم 

صید افتاده به خونم

تو چه  سان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که زکویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 

هما میر افشار

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


برای من همین خوبه ، که با رویات می شینم

تو رو از دور می بوسم ، تو رو از دور می بینم

برای من همین خوبه ، بگیرم رد دنیاتو

ببینم هر کجا می رم ، از اونجا رد شدم با تو

همین که حال من خوش نیست ، همین که قلبم آشوبه

تو خوش باشی برای من ، همین بد بودنم خوبه

به این که بغضم از چی بود ، به این که تو دلم چی نیست

تمام عمر خندیدم ، تمام عمر شوخی نیست ...


برای من همین خوبه ، بدونی بی تو نابودم

اگه جایی ازت گفتن ، بگم من عاشقش بودم

برای من همین خوبه ، که از هر کی تو رو دیده

شبی صد بار می پرسم ، ازم چیزی نپرسیده ؟!


به این که بغضم از چی بود ، به این که تو دلم چی نیست

تمام عمر خندیدم ، تمام عمر ... شوخی نیست ...

" روزبه بمانی "


نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

سیاهی زیر چشمانم را دوست دارم... رد پای رفتن توست....

نوشته شده در جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

لیلا: ته دلم به خودم می گم اگه رضا دوستم داشته باشه یه زن دیگه براش مهم نیست. فقط بهش یه بچه میده. فرقی نکرده عشقمون سر جاشه.


[ لیلا - داریوش مهرجویی]

 

+ با یه نفر درد دل میکردم راجبت، گفتم اگه خوشحال و خوشبخت باشه دیگه چیزی نمیخوام! گفت اون خوشحاله، اگر الانم نباشه یه بچه که بیاد دیگه تو رو کامل یادش میره!!

++ طرف خودش پسر بود!

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

من ازینکه تو خوشبختی، نه آرومم، نه دلگیرم

یه جوری زخم خوردم که نه می مونم، نه میمیرم

تمام آرزوم این بود، یه رویایی که شد دردم

یه بارم نوبت ما شد ببین چی آرزو کردم!

 

یه عمره با خودم میگم

                            خدارو شکر خوشبخته

                                                         خداروشکر خوشبختی

                                                                                      چقدر این گفتنش سخته....

 

 

احسان خواجه امیری_خوشبختی

نوشته شده در دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

وَ فکر کن اگر تو را دوست نداشتم؛
چه‌ها که داشتم!
خودم را داشتم که قدم می‌زدم
کیف می‌کردم
می‌رفتم ورق بازی می‌کردم
حاکم می‌شدم
وَ دل را
حکم می‌کردم

وَ فکر کن اگر تو را دوست نداشتم،
شب‌ها زود می‌خوابیدم
وَ خوابت را زود می‌دیدم
وَ کَله‌سَحر بیدار می‌‌شدم وُ
از پنجره تو را می‌دیدم

وَ دیدَنِ تو را زنده‌گی داشتم

وَ فکر کن اگر تو را دوست نداشتم،
چه‌ها که داشتم!
تو را داشتم که کنارم بودی
زیبا می‌شدی، لوس می‌شدی
دیده می‌شدم!
هر روز به‌من می‌رسیدی وُ
گُلِ من می‌شدی

وَ فکر کن،
اگر تو را دوست نداشتم
این فکرها را هم نداشتم......

 

افشین صالحی

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم

من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم

 

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

 

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم

شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

 

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود

فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

 

 من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین

خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم

 

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود

وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم

 

 خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور

با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

 

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است

از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

 

 هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

 

نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

 

یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را

در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم

 

حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم

این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم

 

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

 

مریم حیدرزاده

نوشته شده در جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
 

 وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

 وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

 یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

 آن دم که چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود

 

 وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

 من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

 چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

 من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر

 

 آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود
 

 من عاشق چشمت شدم...

 


  استاد افشین یداللهی

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

در ادامه پست 282 باید بگم که تا ساعت 3 شب بام تهران بودم! ساعت 10 اینا تو وایبر به بچه ها گفتم حوصلم سر رفته یکی منو ببره بیرون :(

که س.ع گفت کی کجا باشم :دی

بسی خوشحال شدما :دی

با ع.م و ا.ح اومدن دنبالم، اول رفتیم فرحزاد و قلیون و گوجه سبز زدیم به بدن!!

بعدش رفتیم سیدمهدی و 4 تا کاسه آش رشته گرفتیم خوردیم! بعدش رفتیم بام و کلی راه رفتیم و حرف زدیم.شهر یه سکوت و آرامش عجیبی داشت! من قبلاً هم ساعتهای دیروقت بیرون رفته بودم ولی دیشب یه جور خوبی همه چی آروم بود! نه خبری از ترافیک بود، نه شلوغی و جمعیت، نه پلیس و گشت و اینا !!

آسمون هم صاف و پر ستاره بود حتی :)

بازم از اون بالا به چراغهای روشن شهر پر خاطره م نگاه کردم و نگاهم سر خورد به سمت آسمون، یه آسمون تاریک و پرستاره که عاشقشم...

آسمونِ دوست داشتنی، تنها سقف مشترک من و علیشاهم :)

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما


تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیزترین شان ....


بعد از تو آدم ها 
تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم 
که هیچ کدامشان 
به پای تو نرسیدند 
به قلبم نرسیدند

بعد از تو آدم ها 
تنها خراش های کوچکی بودند

که تو را از یادم ببرند، اما نبردند 
تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی 
و هر بار 
عزیزتر از پیش
هر بار عمیق تر... .

 

رویا شاه حسین زاده

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

ای دریغ و حسرت همیشگی ...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
                            قیصر امین پور

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

 

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

 

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

 

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا

صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

 

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

 

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟

با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

 

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

 

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

 

حزین لاهیجی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

 

ای که از یار نشان می‌طلبی، یار کجاست؟

همه یارند ولی یار وفادار کجاست؟

تا نپرسند، به خوبان غم دل نتوان گفت

ور بپرسند بگو: قوت گفتار کجاست؟

رفت آن تازه گل و ماند به دل خار غمش

گل کجا جلوه‌گر و سرزنش خار کجاست؟

صبر در خانهٔ ویرانه‌ دل هیچ نماند

خواب در دیدهٔ غم‌دیدهٔ بیدار کجاست؟

پار بر داغ دل سوخته مرهم بودی

یا رب! امسال چه شد؟ مرحمت پار کجاست

درخرابات مغان دوش مجویید ز ما

همه مستیم، درین می‌کده هشیار کجاست؟

بهتر آن‌ست، هلالی، که نهان ماند راز

سر خود فاش مکن، محرم اسرار کجاست؟

 

هلالی جغتایی

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

نادر از هند نبرد،

آنچه تو بردی ز دلم...

 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم......

 

شهریار

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

چُنان دستم تهی گردیده از گرمای دست ِ تو…
که این یخ کرده را از بی کسی،
"ها" می کنم هر شب…

""محمد علی بهمنی

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

و اگر می‌‌نویسم
دوست دارم بدانی
در خلا دنیایِ بی‌ جاذبه از نبودنت
عجیب معلقم
می‌چرخم
و می‌‌چرخم
و می‌چرخم
و در چشم‌های ناباورِ یک سرگردانِ دلتنگ
کسی‌ رامی بینم
شبیهِ خودم
که هنوز عاشقِ کسی‌ ‌ست شبیهِ تو
وجودی سایه وار
و حضوری کمرنگ
حضوری بسیار بسیار کمرنگ
که نوشتن برایش
منصرف می‌کند مرا
از مرگ
و نبودن .....

نیکی‌ فیروزکوهی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

می ترسم از دردهایی که با بوسیدن خوب نخواهند شد.

از نداشتنت میترسم که هیچ بوسه ای آنرا خوب نخواهد کرد.

 

سیامک تقی زاده

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بسترم ، صدف خالی یک تنهایی ست
و تو چون مروارید ،
گردن آویز کسان دگری ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

وای باران باران...،

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تورا خواهد شست....داغون این هوا و این شعرم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بیا باز فریب بخوریم
تو فریب حرف‌های مرا و
من فریب نگاه تو را...
مگر زندگی چه می‌خواهد به ما بدهد
که تو از من چشم برداری و
من نگویم
که دوستت دارم....

شهاب مقربین

نوشته شده در شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

از قوی بودن خسته ام
دلم یک شانه می خواهد
تکیه دهم به آن و بی خیال همه دنیا
دلتنگی هایم را ببارم......

+ خسته از امتحان و درس و تلاش برای تمرکز :(

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

چقدر این عبارت تو پست قبلیم به دلم نشسته! در حدی که عین خل و چلا با خودم تکرارش میکنم و بغضم میگیره :|

 

دوست کوچک مهربانی هایم!! ♥

نوشته شده در چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

عشق را یا مال باید یا صبوری یا سفر..!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

آرزویم مردن در صدای تو بود
یا رفتن با صدایت
یا خاموش شدن در صدایت
صدای تو چون باد گذشت
و من به دامن تاریکی
آویخته‌ام

بیژن جلالی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

کسی‌ چه می‌داند ؟
شاید فردا روزی یکی‌ شعر‌هایِ مرا برایت خواند
و آنروز
آنروزِ خوب
خواهی‌ فهمید
چقدر دوستت داشت
چقدر دل‌ بسته
چقدر وابسته بود

خواهی‌ فهمید کاری نمی‌توان کرد با هزاران سوالِ بی‌ جواب
جز انتظار ... فقط انتظار ... انتظار
خواهی‌ فهمید زمان عشق را کم نمی کند
زمان طاقتِ آدم را کم می‌کند

یکی‌ شعر‌هایِ مرا برایت می‌خواند
و تو خواهی‌ فهمید هرگز برای بازگشت
برایِ دوست داشتن
برایِ دوباره عاشق شدن دیر نیست

برمی گردی
و یکی از شعر‌های مرا برایش می خوانی‌

نیکی‌ فیروزکوهی
نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

امشب تو راه فرودگاه ناگهان به این نتیجه رسیدم که تو هنوز عاشق منی!

دلیلش هم همون فایل پی دی اف چند مگابایتی که تو گوشیت داریش! که آرشیو تمام چت هامونه! وگرنه چرا باید آرشیو چت هایی که با من کردی رو پی دی اف کنی؟ فرض کنیم اینکارو قبلاً کرده بودی اصلاً....مگه یکسال و اندی از ازدواجت نگذشته؟؟ چرا هنوز داریش؟ چرا خط به خطشو حفظی؟ هوم؟

تو عاشق منی...منم عاشق توام....فقط مشکلی که هست اینه که

خیلی دیر شده لعنتی

:(((((

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

یه جا نوشتن، کسایی که خیلی عاشقن بیشتر از دوستت دارم میگن مواظب خودت باش!!

یاد تو افتادم و اینکه چقدر زیاد بهم میگفتی مواظب خودم باشم، حتی همون روز آخرم گفتی....

ولی

خسته ام ازاین مواظب خودت باش ها

 

تو اگر نگران من بودی نمیرفتی

 

می ماندی

 

وبایک نفس مواظبم بودی....

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

جــان کـافــی : مــردم اونــایـی رو کـه دوســت دارن اذیــت مـیـکـنـن . هـمــه جــای دنـیـا هـمـیــنـه ...

_____________

The Green Mile-1999

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بارها و بارها

مردی بود

که زنی را دوست داشت...

 

بارها و بارها

زنی بود

که مردی را دوست داشت...

 

بارها و بارها

زنی بود و مردی

که مرد و زنی را که دوست داشتند

دوست نداشتند

 

اما یکبار

آری شاید تنها یکبار

مرد و زنی بودند

که یکدیگر را

دوست داشتند....

 

روبرت دسنوس

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

میبینی؟

حتی نرسیدن به تو هم داستان پر از رویای خودش را دارد

یادت باشد

عاشق را نه شب تهدید میکند، نه مرگ

فقط فاصله...

 

نیکی فیروزکوهی

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

وقتی آدم کسی را دوست دارد، همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا می کند، تا آخر عمر.

کریستین بوبن | ابله محله

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

خیالت مثل چرت صبحگاهیست...

هی با خودم می گویم

فقط پنج دقیقه ی دیگر!!!

 

سارا وحدتی

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

اگر من خطا کرده بودم، هرگز نرسیدن بسیار خوب‌تر از کمی دیر رسیدن بود، اما حال، دیر رسیدن، بهتر از هرگز نرسیدن است؛ چرا که تاخیر، خارج از اراده‌ی من و تو بوده است...!

"بر جاده‌های آبی سرخ"
نادر ابراهیمی

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

نوشتن برای تو

وقتی ندانی که برایت نوشته ام،

به چه درد می خورد؟؟

 

اوریانا فالاچی

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

اگر زمان و مکان در اختیار ما بود

ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می‌شدم

و تو می‌توانستی تا قیامت برایم ناز کنی

یک‌ صد سال به ستایش چشمانت می‌گذشت

و سی هزار سال صرف ستایش تنت

و تازه

در پایان عمر به دلت راه می‌یافتم... :(

 

آندره مارول

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

ولنتاین مبارک علیشاهم. قلب قلب بوس بوس.

نوشته شده در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

چه زود رسیدیم به صدمین پست.باخودم فکر میکردم این پست باید خاص باشه و فکر کردم یکی از خاطره هامون رو بنویسم.

ولی حوصله ی طولانی نوشتن ندارم.

فقط بگم که یاد اون شبی افتادم که فرداش امتحان داشتم و تا صبح درس میخوندم، بعد نصفه شبی از تاریکی کوچه ترسیده بودم خیلی...بهت که گفتم گفتی میخوای بیام تا صبح بشه چراغای ماشین و روشن بذارم تو کوچتون؟؟ :)

میدونم اگه میگفتم بیا میومدی.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

 

دلتنگ آینده هستم...

روزی که پس از سالها 

دوباره منو تو با هم رو به رو خواهیم شد

از نگاه هم خجالت خواهیم کشید...

و دلتنگ امروزی میشویم که ساده از هم گذشتیم!

و دوباره اشکمان را پنهان خواهیم کرد

که تظاهر به بی تفاوتی بکنیم

و لبخند تلخی میزنیم که آری بچگی بود!

اما هر دو میدانیم هنوز عاشقیم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

از یک جایی به بعد، دیگر نمی شود رفت، نمی شود ماند، نمی شود بازگشت...

از یک جایی به بعد، تو می مانی و پاهایی که نه توان رفتن دارند و نه ایستادن برایشان ممکن است و نه زانو زدن آموخته اند...

از یک جایی به بعد، پاهایت از روی خستگی به سینه ات پناه می آورند و دستانت از پاهایت درازتر خواهند شد، تا خستگی آن ها را بغل بگیرند...تو نیز باید برای آرام نمودن شان به جاده هایِ پیش رو زبان درازی کنی...

از یک جایی به بعد، پاها تنها، برای روی هم انداختن اند...

 

"" وحید آبدارباشی نژاد ""

نوشته شده در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

فراموش کردن کسی که دوستش داری، مثل به خاطر آوردن کسی ست که هرگز او را ندیدی!!

برتولت برشت

 

+ چجوریه که این جمله راجب من صدق میکنه ولی راجب تو نه :|

نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

گاهی برای او
چیزهایی می نویسی
بعد پاک می کنی
پاک می کنی

او هیچ یک از حرف های تو را
نمی خواند
اما تو
تمام حرف هایت را گفته ای

........................
مورات هان مونگان

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

خــدا مـرا از بــهـشـت رانــد
از زمــیـن تـــرســــانـد

شــمـا مــرا از زمــیـن رانــدیــد
از خـــدا تــرســانـدیـد

مــن ایـنـک در کـنـار شــیـطان آرام گـــرفـتـه ام
کــه نـه مـــرا از خــویـش مـــی رانـــد
و نـــه از هــیـچ مــی تــرســـانـــد … :)

احمـد شـاملـو

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

همان گوشه ی خالی دلت

که هیچکس پیدایش نمیکند

هیچکس....

آنجا را برای من کنار بگذار...

 

سید علی صالحی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

دیگر با صدای بلند نمی خندم

با صدای بلند حرف نمی زنم

دیگر گوش نمی دهم

به صدای باد

دریا

پرنده

پاواروتی

پاورچین پاورچین می آیم و

می روم

بی سر و صدا زندگی می کنم

تو در من به خواب رفته ای

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بیا تمام بن بست ها را

دوباره برویم

شاید این بار

یک دیوار

ریخته باشد....

 

هدا کجوری

نوشته شده در جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

یادته بهم گفتی راه زندگیت رو پیدا کردی...راه جدید با آدم(های) جدید....

اونموقع دلم میخواست داد بزنم و بگم نه، نرو...بی من نرو... نذار راهمون جدا بشه.....

ولی حالا حرفم فقط یه چیزه

هرجا که میری،با هرکی که میری، فقط با تمام قلبت برو....با تمام قلب نازنینت ♡

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

 

دو سال است هرجا می‌روم

پنجره را با خودم می‌برم!

دو سال است،

دنیا را

دنبالِ تو می‌گردم.

دو سال است،

این دو چشم

پنجره‌هایی رُو به توست...!

 

یوسف الصائغ | ترجمه‌ی محسن آزرم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

هر جا یکی‌ می گوید نرو !

فکر می‌کنم با من است

فکر می‌کنم هنوز عاشق است

بر می‌گردم

و می‌مانم... 

 

نیکی‌ فیروزکوهی

+ :(((((((((((

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

آدما "عادت" میکنند 

به بودنها ؛ خندیدن ها ، خوش گذراندن کنار فردی خاص

کافیست تعدادی ساعت برایشان خاطره ی خوب بسازی

عادت میکنند به تکرار این خاطرات کنارت

عادت میکنند به بودنت

"گاه میگویند : " دوستت دارم

تو جدی نگیر

آنها فقط عادت کرده اند

جمله ای میگویند برای ماندنت

برای تکرار کردن آن خاطرات شیرین برایشان

عادت کرده اند

همانطور که اگر بروی

تنهایشان بگذاری

بعد از مدتی عادت میکنند

به تنهایی ؛ به خندیدن بی تو

به ادامه دادن زندگی بدون حضورت

آدمها عادت میکنند

همه ی دوستت دارم ها

جدی نیست

لااقل " تو" جدی نگیر...

 

+ شاید تقصیر خودم بود که انقدر جدی گرفتمت...

++ چند ساعت تو برف قدم زدم. عاشق این سکوت و آرامش شبهای برفی ام. آدم تو دنیای خودش گم میشه.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

گاهی دلم می خواهد

بگذارم بروم بی هر چه آشنا،

گوشه ی دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم

 

بعد بی هیچ گذشته ای

به یاد نیارم از کجا آمده،

کیستم،

اینجا چه می کنم.

بعد بی هیچ امروزی

به یاد نیاورم که فرقی هست،

فاصله ای هست،

فردایی هست.

 

گاهی واقعا خیال می کنم

روی دست خدا مانده ام

خسته اش کرده ام.

 

راهی نیست

باید چمدانم را ببندم

راه بیفتم...بروم.

ومی روم

اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم

کجا...؟!

کجا را دارم٫ کجا بروم؟

 

.......................

سیدعلی صالحی

 

+ واقعا اگر بعضی از شاعرها و نویسنده ها نبودن من دق میکردم.

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

همیشه خوب خداحافظی کنید! گاهی همه چیز آنقدر سریع اتفاق می‌افتد که فرصتی برای یک خداحافظی خوب پیدا نمیکنید ! گاهی جای بوسه‌ای که هنگام خداحافظی نکرده‌اید، تا ابد درد می‌کند.... باور کنید...

 

تو این دوساله خیلی دلگیر بودم از اینکه اون بار آخر که همو دیدیم با ناراحتی و دلخوری از هم جدا شدیم. الان حداقل خوشحالم که این بار خوب خدافظی کردیم، باز بهم خندیدیم و تو باز دنبال ماشینم اومدی تا برسم.ولی امروز فکر کردم که چرا بوست نکردم؟ موقع خدافظی؟ اون لحظه به فکرم نرسید، ولی اگرم می رسید فکر کنم روم نمیشد. اما الان که فکرشو میکنم می بینم جای تمام بوسه هایی که نکردمت درد میکنه، خیلی درد میکنه!

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

مانده‌ام

چگونه تو را فراموش کنم

اگر تو را فراموش کنم

باید

سال‌هایی را نیز که با تو بوده‌ام

فراموش کنم

دریا را فراموش کنم

و کافه‌های غروب را

باران را

اسب‌ها و جاده‌ها را

باید

دنیا را

زندگی را

و خودم را نیز فراموش کنم

تو با همه‌ چیز درآمیخته‌ای .

 

" رسول یونان "

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

نمی رنجم اگر کاخِ مرا ویرانه می خواهد

که راه عشق،آری، طاقتی مردانه می خواهد

کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را

پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد

چه حُسن اتفاقی، اشتراک ما پریشانی ست

که هم موی تو هم بغض من ، آری ، شانه می خواهد

تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست

تسلی دادن این فاجعه میخانه می خواهد

اگر مقصود تو عشق است، پس آرام باش ای دل

چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد؟

 

سجاد رشیدی پور

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ﺩﺍﻍ ﺩﻟﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﺸﻪ ..ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﺑﻬﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺟﻤﻊﻣﯿﺸﻪ ...ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻋﮑﺴﺎﺷﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻮﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑﻣﯿﺰﻧﯽ ..ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺳﺘﺖﻣﯿﺮﻩ ﺭﻭ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ... ﻧﺰﻧﯽ....ﺑﺰﻧﯽ ... ﻧﺰﻧﯽ ... !!!ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻫﯽ ﻋﮑﺴﺸﻮ ﺟﻠﻮ, ﻋﻘﺐ ﻣﯿﺒﺮﯼ ﻭ ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺶ !!!ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻟﮏ ﺯﺩﻩ ! ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖﺍﻣﺎ ﺷﺒﺎ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻧﻤﯿﺒﺮﻩ ..ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ?ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ....ﻣﯿﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﻘﺪﺭﺭﺭﺭﻣﻬﻤﻪ !!ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﻟﯽ ﻣﻴﮕﻲ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ .ﻧﮕﻮﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ....ﺑﮕﻮ ﻣﻬﻤﻪ ...

 

+ من گفتم مهمه...کاش توام بگی.... نه به من، به خودت.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

اوج خوشبختی ست ،

وقتی کسی باشد که تو را

آنگونه دوست داشته باشد، که دلت می خواهد !

 

زندگی کوتاه است

یوستین گردر

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

گلدان بی آب می‌میرد
و من بی خنده‌هات
می‌پژمرم
بی جهت می‌خوابم تلخ
کلافه‌ام گنگم گمم گیجم خوابم
بی تو
دستم به کار نمی‌رود
دلم بی‌قرار
یک سوی خیابان را می‌گیرد
گم می‌شود لای جمعیت
تنهایی
با خودش زمزمه می‌کند
ترانه‌ای می‌خواند که شعر ندارد
ناله دارد
تا بیایی
مرا از هزارتوی خواب برهانی
تا بیایی
مرا از بین این جماعت باز شناسی
دلهره‌ی من!
نمی‌دانم
تو
نیمه‌ی پیداشده‌ی منی؟
یا من
نیمه‌ی گمشده‌ی تو؟

 

عباس معروفی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

 

این داستان زندگی ماست :

همیشه ... همین بوده :

یکی بود ... یکی نبود ...

در مغزهای نخودی نمی گنجد :

" با هم" بودن ...

" باهم " ساختن ...

برای " بودن " یکی ،

دیگری باید " نباشد " ...

 

همیشه قصه این گونه آغاز می شود :

 

یکی بود ... یکی نبود ...

و ما اسیر این قصه ی کهن ،

برای " بودن " یکی ،

دیگری را از هستی

" نیست " می کنیم ,

به همین راحتی ...

 

اما ... در واقعیت زندگی

چرا ما اینگونه ایم ...؟

چرا تا هستیم از هم جداییم

و دلشکنی می کنیم ... 

چرا عشق را نمی فهمیم ... ؟

چرا انسانیت را نمی دانیم ...؟

چرا از این فرصت " زندگی "

که فقط برای یکبار در اختیار ما

قرار می گیرد به شایستگی

استفاده نمی کنیم ... ؟

چرا مرده پرستیم ... ؟

چرا همیشه دیر می رسیم ... ؟

همیشه دیر می فهمیم ... ؟

همیشه دیر می خواهیم ...؟

چرا یادمان می رود که انسانیم

و انسانیت آدابی دارد ... ؟

به راستی ... چرا ... ؟

 

+ اصلا داغونم کرد این متن!!!! چطور ممکنه آدمهای غریبه اینقدر دقیق حرف دل آدمو گفته باشن؟

آخ عزیزم نمیدونی توی این مدت چنددددددد هزار باااااار این چراهارو از خودم پرسیدم.....پرسیدم...پرسیدم...

"برای بودن یکی دیگری باید نباشد"

عزیزم من نیست میشم ولی خوشحالم که تو هستی.......

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

این نامه را در قطار بخوان.

باز کردی اگر چمدانت را

دنبال خاطره هایی نگرد که هرگز نمی خواستی از تو جدا شوند.

 آن هارا من برداشتم تا سنگین نشود بار تو

و جا باشد برای خاطرات جدیدت.

برای من

این چمدان کوچک و این راه دراز هم می تواند

بهانه فردا شود.

 

آ.کلوناریس | احمد پوری

________________________

"خاطرات جدیدت.." !!

این کلمه توی این متن دلمو لرزوند! خاطرات جدیدت بی من.

آره این رسم دنیای ماست که آدمها فراموشکار باشند...یعنی منم ممکنه یه روزی فراموشت کنم؟ حالا که داره دوسال از دوریمون میگذره و من هنوووز عین همون سحرگاهی که از اس ام اس هات اشک میریختم دوستت دارم. نه من هرگز فراموشت نمیکنم. هرگز با کسی نمیتونم زیر یک سقف برم. ممکنه دوست پسر پیدا کنم،ممکنه برم تو رابطه های بی دووم و چرت و پرت. ولی تجربه ی این دوسال بهم نشون داده که وارد شدن من به این رابطه ها مثل اینه که تو تشنگی آب نمک بخورم. شاید ظاهرش مثل هم باشه ولی بعدش هیچی عوض که نمیشه هیچ، بدترم میشه! امیدوارم دیگه حتی درگیر این روابط هم نشم و تو سکوت و انزوای خودم بمونم واسه همیشه.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

ماندن به پای

کسی کـه دوستش داری

قشنگترین 

اسارت زندگی است…!

حسین پناهی

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

گاهى هم باید بى‌هدف سوار ِ اتوبوس شى، دُرُست از همون ایستگاه اولش، برى اون آخر اتوبوس و یه صندلىِ خالى پیدا کنى، بشینى و صورتت رو بچسبونى به شیشه، هندزفرى رو بذارى توو گوش ات و بذارى با صداى بلند توو گوش ات که هیچى توو تموم ِ وجودت شروع کنه به خوندن...زل بزنى به خیابون و آدمایى که به سرعت ازشون دارى رد میشى، بى‌تفاوت، بى‌اینکه ببیننت و ببینیشون، بی‌اینکه حتی بفهمن تو زل زدى بشون و داری رد میشى...گاهى هم باید شروع کنى باش خوندن و بى‌توجه باشی به دخترکى که توى شیشه دارى میبینى و زل زده بهت، حتی باید بذارى اشکات روى گونه‌ت که نه تا روى گردنت ادامه پیدا کنن و جلوشون رو نگیرى، بذارى اونا هم رد شن، و فکر کنى به تموم خاطره‌هات، آدم‌هات، برنامه‌هات، از اونا هم رد شى. اصلا، مثل تموم کسایى که ازت رد شدن و بى‌تفاوت به تو و حالت حتی برنگشتن و نگاهى نکردن که تو چه حالى دارى و چى کشیدى یا داری می‌کشی.

باید انقد رفت که بشه اون خاطره‌ ای رو که مثل پیچک پیچیده دور تو و تموم روزات رو آروم آروم باز کنی و بذاری روو همون صندلیِ آخر اتوبوس.

باید همه‌چى رو توو همون اتوبوس لعنتى جا بذاری و ایستگاه آخر پیاده شی، حس کنى خالى بودنت رو...بی‌خاطره بودنت رو...و ببینى که دستاتو مشت نکردى و جاى فشار هیچ ناخنى کف دستات نیست و دخترک توی شیشه هم... محو شده.

 

"" لی لی عامری ""

 

+ دارم میمیرم...داااررررممم میییمیییررممممممممممم :(((((((

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

و در دنیا سهمگین‌تر از این چیزی نیست که آدم اعتراف کند مقصر است و خود را محکوم سازد. نه، هرچه که پیش می‌آید بیاید اما مبادا که خود را محکوم بیابی. آدم که پیش خود سرافکنده باشد دیگر تمام شده است… آدم که پیش خودش گم شود، پیش خودش نابود شود و پیش خودش تمام شود تنها آدم بدبخت است. همه جا می‌توان رفت و همه کار می‌توان کرد اگر نزد خودت گم نباشی، اگر نزد خودت نابود نباشی، اگر نزد خودت شرمسار نباشی. اگر تخته‌پاره‌یِ رضایت از خودت را از دست بدهی، اگر کارهایت و اندیشه‌هایت این تخته‌پاره را از دست تو برباید در دم فروخواهی رفت. و اگر هزار سال زندگی کنی و بر اوج عزت بنشینی، همیشه خود را گم و پست و نابود خواهی یافت.

- ابراهیم گلستان، آذر ماه آخر پاییز.

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

هر انسانی یک بار،

برای رسیدن به یک نفر، دیر می کند. و پس از آن،

برای رسیدن به کَسان دیگر، عجله ای، نمی کند!

 

یاشار کمال

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com