ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

در واقع اگر همین الان علیرضا رو دو دستی تقدیمم کنن من فقط چند دقیقه نگاهش میکنم و بعد ازش میخوام بره!!!!!!!

میدونم احمقانه ست چون در عین حال انقدر میخوامش که هیچی رو انقدر نمیخوام!!!!!

ولی برای هزارمین بار تصور کردم که الان بیاد و بگه برگشته.خب بعد؟؟

نمیتونم بگم چه حسیه ولی همونقدر که میخوامش نمیخوامش :||| !!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بمان و
به خراشی که روی احساس من ست
خو کن...!!!
و به دردی که دارم
عادت کن...!!!
بمان و
مرا
همین گونه که هستم
دوست بدار...!!!


حسین احمدخانی

 

+ بیا لعنتی ای که قراره مرا دوست بداری با تمام خراش ها و درد هایم!!! :(

+ تنهایی نمیخوام دیگه :(

نوشته شده در چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

اعتراف میکنم تا دقایقی پیش شماره زن علیرضا با اسم "عجوزه" تو گوشیم سیو بود!!!!!

چند دقیقه ی قبل تغییرش دادم به "همسر علیرضای عزیزم"

در راستای بهتر بودن و بهتر شدن !

نوشته شده در دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

باید اعتراف کنم هنوز گاهی از خودم میپرسم چرا آرشیو اونهمه چت هامون رو توی گوشیش نگه داشته بود. چرا واقعاً.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

اعتراف میکنم دیشب بهش پی ام دادم. پر از عصبانیت و کینه و نیش ....

خیلی عصبانی بودم. اینبار با هر تصویر و خاطره که یادم میومد عصبانی تر میشدم جای دلتنگتر شدن.

یادم میومد که خودم لی لا رو باهات آشنا کردم و لی لا تو اون روزایی که خبر داشت تو داری ازدواج میکنی دهنشو بست. یادم اومد که بهم گفت هر شب بهش زنگ میزدی و دلت پر درد بوده. یادم اومد که تو همون شبا که تو با اون حرف میزدی و دنبال کارای ازدواجت بودی من چقدر برات اشک ریختم چقدر تو تاریکی شبها از درد به خودم پیچیدم و بی صدا فریاد زدم. یادم اومد که لی لا تا دو سال بعد هیچی نگفت....

دیشب ازت متنفر بودم.از تو از زنت و از لی لا.

در نهایت هم از خودم که انقدر احمق بودم که روت قسم میخوردم، انقدر احمق بودم که به دوست پستی چون لی لا اونهمه اعتماد کردم، انقدر احمقم که هنوز برات می نویسم، هنوز تو ذهنمی، هنوز اشک میریزم...

از خودم بدم میاد.از توام همینطور.

فریب سنگینی خوردم.هم از عشق هم از دوستی.

کاش بمیرم زودتر.

نوشته شده در جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

نمیدونم چرا دارم مینویسم. حتی نمیدونم چی میخوام بنویسم.چی باید بنویسم.
دارم آهنگ Goodbye my lover رو گوش میدم و چشمام پر اشکه.ازین اشکا که پایین نمیان فقط چشمتو براق میکنن.
ذهنم کلی بهم ریخته س و سردرد دارم.ولی باید بنویسم هرطوری که شده. با اینکه نمیدونم آیا اینو خواهی خوند یا نه. شاید حتی بهتر باشه نخونی. فک میکنم این نوشتنی حرف زدنها کلی گند زده به رابطه منو تو تا الان..وقتی آدم نمیتونه حس توی کلمه هارو بفهمه، وقتی لرزش صدارو نمیشنوی، وقتی نمیشه حس کنی بعضی حرفا که گفته میشه دست آدم یخ میکنه. اینا از بدیای اینجوری حرف زدناس و من تصمیم گرفتم که اینجور مکالمات رو به حداقل برسونم. بخصوص با کسایی که واسم خیلی مهمن، دوسشون دارم.
چیزای زیادی راجب من میدونی و فکر میکنم چیزای زیادی هم هست که نمیدونی.
اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم فقط هرچی به ذهنم میاد مینوسم. میدونم فکر میکنی احساس خاصی بهت ندارم و نداشتم.خب شاید خودمم همینطور فکر میکردم. ولی حالا فهمیدم که گاهی آدم از درون خودش بی خبره. نمیدونم باید خودمو سرزنش کنم یا نه. فکر میکنم خیلی باعث آزارت شدم. از این بابت خیلی ناراحتم ولی هیچوقت متوجه نبودم که دارم باعث ناراحتیت میشم.نمی دونم دقیقا چی شد که متوجه درونیات خودم شدم.یعنی یه اتفاق تدریجی بود، ولی با یه رشد خیلی سریع! مثله کسی که مدتها یه چیزایی میدیده و معنیشو نمی فهمیده.بعدش یه اتفاق که باعث میشه به حقیقت پی ببره، اونوقت معنی تمام اون اتفاقای قبلی رو هم میفهمه!! میفهمی چی میگم؟!
الان بین من و تو کلی فاصله س، شاید من مقصر باشم، شاید دلیل اینکه تو از من دور شدی خودم بودم خودم خواستم ولی من هیچوقت ...میگن بعضی وقتا بعضی آدما از هم که فاصله میگیرن تازه میفهمن چقدر نیازمند بودن همدیگه ن. البته این اولین باری نبود که من و تو باهم رابطه مون اینجوری میشد و دور میشدیم.تو این 2سال و خورده ای چندمین باره.اما اینبار فرق داشت.حداقل برای من. نمیدونم چرا ! ولی اینبار فهمیدم که تو باید باشی.فهمیدم که کسی مثله تو نبوده توی زندگیم و شاید دیگه هم نباشه.
مشکل من اینه که تو گذشته م خطاهای زیادی کردم، و به خاطرشون تاوان زیادی دادم. بخش زیادی از احساسم و اعتمادم به آدمها از بین رفته توی این چندسال.
مشکل من اینه که زود احساساتی میشم و تو احساسات دخترونه غرق میشم /میشدم. فکر میکردم دیگه این اون عشق اساطیریه.ولی اشتباه کرده بودم. اشتباهاتی کردم که واسم قابل جبران نیست.
شاید الانم از همون میترسم.میترسم دوباره احساساتم بهم غلبه کرده باشه و تصمیمی بگیرم که باز برام چیزی نباشه جز پشیمونی و غصه و درد.
خیلی فکر کردم. و فکر میکنم باید دل رو به دریا زد. هیچ آدمی نتونسته آینده یه رابطه رو 100% پیش بینی کنه. فکر میکنم من باید با امید به آینده جلو بیام و به خدا توکل کنم و بخوام کمکمون کنه. دیگه بعدش چی میشه رو نمیدونم. هیچوقت نمیشه از قبل مطمئن بود.

ارسال شده در پنجشنبه، ۱۵ تیر ۱۳٩۱ - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ

 

+ میخواستم خاطره ی عید غدیر سال 90 رو بنویسم. ولی قبل از اینکه بیام اینجا همینجوری رفتم تو وبلاگ قدیمیم. پیشنویس هامو باز کردم. این متن رو خودم هم یادم نبود که نوشتم. نمیدونم چرا هیچوقت کاملش نکردم و نفرستادم توی اون وبلاگ. شاید قسمت این بود که همینطور نیمه کاره بیاد به این وبلاگ و بشه اعترافات کهنه ی من.

15 تیر 91... یعنی تو هنوز مجرد بودی! ولی خب مهم دلت بود که دیگه ازم بریده بودیش. اونموقع اینو نمیدونستم. هنوز امید داشتم :)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

صفحه ی فیسبوکم رو بالا و پایین میکردم که چشمم افتاد به پستی که یک نفر در یک گروه گذاشته بود و پرسیده بود اگر به شما این فرصت داده میشد که به یک روز از زندگیتون برگردید چه روزی رو انتخاب میکردید؟ بدون اینکه تو فکر تو باشم به جوابم فکر کردم، فکر میکردم جوابم باید یه روز خوب بوده باشه، یا روزی که خیلی خوش گذشته،بعد از نزدیک یک دقیقه چشمام پر اشک شد چون هر روزی که تو ذهنم اومد روزای با تو بود. روزایی که توش شاید هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد، روزی که باهام اومدی سر کلاس، روزی که رفتیم کافی شاپ میلاد نور، روزی تو دانشگاه میثم و دیدی... بیشتر از همه دلم میخواست برمیگشتم به روزی که برای آخرین بار سعی کردی بفهمی من دوستت دارم یا نه.اونوقت بهت میگفتم که چقدر دوست داشتنی و مهربون بودی و دیگه از اینکه بعد از روبرو شدن با واقعیت من از دستت بدم نمیترسیدم.

این اولین باره تو زندگیم که آرزو داشتم واقعا میشد به عقب برگشت.همیشه تو زندگیم پای هرکاری کردم واستادم و گفتم اگه هزار بار هم برگردم عقب بازم همون کارو میکنم حتی اگر اشتباه بوده. ولی تو اومدی که بشی نقض قوانین زندگیم.... که حالا آرزوی محالم بشه برگشتن به روزای باتو، خیالبافیم بشه اینکه اگر یه رفتار دیگه کرده بودم الان باهم بودیم و من انقدر گم نبودم!! 

چند وقتی بود با یادت گریه نکرده بودم :).........

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

بعد از پست کردن پست قبلی دوباره خوندمش و به فکر فرو رفتم!

"کاش هیچ آدمی به خاطر آدم دیگه نرود..."

مگه علیشاه به خاطر دیگری بود که رفت؟ نه! یعنی فکر نمیکنم!!!

من نمیدونم علیشاه از کجا این دختره رو پیدا کرد و به اون سرعت در عرض چندماه ازدواج کردن! شاید از قبل باهم رابطه ای داشتن...نمیدونم! ولی خودش بهم گفت که ازدواجش سنتی بوده و رفتن خواستگاری و ازین حرفا !!

من فکر نمیکنم که علیشاه به خاطر دیگری دست از من کشیده باشه.

علیرضا رفت چون از عشق من خسته و نا امید شد! پس راه منطق رو در پیش گرفت و به قول معروف رفت دنبال سر و سامون گرفتن!!! چون باور کرد که من هرگز دوستش نداشتم و نخواهم داشت!!!

حالا نمیدونم کدومیک ازینها دردناکتره

کسی که میرود

کسی که برای دیگری میرود

کسی که اشتباهی میرود!!!!!!!

علیرضا اشتباهی رفت! یه اشتباه بزرگ!

 

+ خودمو در این اشتباه بزرگ خیلی سهیم میدونم.

++ شاید اون الان کاملاً راضیه و اینها زاده ی تخیلات یک دختر تنهاست.

نوشته شده در چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

یکی از بدترین بلاهایی که سر علیشاه آوردم این بود که تو اون دوران اوج عشقش به من، من بهش گفتم از یه پسره تو دانشگامون خوشم میاد. یه روز واسه یه کاری اومد دانشگاه پیش من، منم اون پسر مذکور رو بهش نشون دادم!!!!!

نوشتن و یادآوری این اعترافها برام خیلی سخت و عذاب آوره، ولی می نویسم تا یادم نره من مقصر بودم. خوشم میاد خودمو عذاب بدم. دلم خنک میشه.

نوشته شده در جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

میدونی چی خیلی درد داره؟

اینکه میگن: اگه دوستت داشت نمی رفت!

تو دوستم داشتی،هنوزم داری!

تقصیر من بود که انقدر دوست داشتنت رو بی جواب گذاشتم که باورت شد دوستت ندارم.

همه چی تقصیر من بود.... مشکل از حماقت من بود نه از دوست داشتن تو....

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

امشب تو راه فرودگاه ناگهان به این نتیجه رسیدم که تو هنوز عاشق منی!

دلیلش هم همون فایل پی دی اف چند مگابایتی که تو گوشیت داریش! که آرشیو تمام چت هامونه! وگرنه چرا باید آرشیو چت هایی که با من کردی رو پی دی اف کنی؟ فرض کنیم اینکارو قبلاً کرده بودی اصلاً....مگه یکسال و اندی از ازدواجت نگذشته؟؟ چرا هنوز داریش؟ چرا خط به خطشو حفظی؟ هوم؟

تو عاشق منی...منم عاشق توام....فقط مشکلی که هست اینه که

خیلی دیر شده لعنتی

:(((((

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com