ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن

به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز

به نیمکتی با یک جایِ خالی

و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

 

برای نوشتن باید بهانه باشد

مثلِ غروبِ ماتم زده ی کسل کننده ی یک روزِ تعطیل

یا خاطراتِ خاک گرفته ی کسی‌ پشتِ سالیانی که با درد گذشت 

 

پرسید .... چرا می‌نویسی خاطراتِ خاک گرفته ...

وقتی‌ هر روز ، همه را همانطور دست نخورده مرور میکنی‌ ؟؟

چه باید گفت ...

هیچکس نمی‌‌داند

... آنکه رفت غریبه نبود

هیچکس نمی‌‌داند

 

نیکی‌ فیروزکوهی

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com