ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

من عاشق هوای برفی بودم! عاشق خیره شدن به دونه های برف که از اون بالاها میومدن و نرم مینشستن رو زمین، رو درخت، رو دستم. ولی امروز خیلی دلم گرفته. دوس دارم برم همونجا که واسه بار آخر دیدمت، آهنگای مخصوصم رو پلی کنم و بشینم از اون بالا نگاه کنم به شهر که سفید و مه آلود شده. انقد بشینم تا انگشتا و صورتم بی حس بشه از سرما. بشینم فکر کنم به تو، به خودم. به اینکه چطور ممکنه باز بهار بشه! چطور میشه اینهمه سرما بره و گرما بیاد؟ مگه میشه؟ سرمای قلب من بی تو همیشگیه....دلم میخواد دراز بکشم رو برفا، انقد بمونم تا برف روم بشینه، منم دیگه هبچوقت بلند نشم. اینارو واقعا میخواما ! از ته ته دلم. میتونم حسشون کنم....

: باز یه بغضی گلومو گرفته...باز همون حس درد جدایی...من امروز کجام و...تو امروز کجایی؟؟؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com