ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

سرم درد میکنه علیشاهم. خونه تنها بودم و یه دفعه بغضم ترکید. تو تاریکی اتاق رو تختم مچاله شدم و گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم. سر خدا داد زدم. گفتم تورو میخوام. گفتم دلم تنگ میشه. خیلی حرف زدم باهاش. ناامید نیستم. امیدوارم که همونطور که مارو سر راه هم قرار  داد یکبار مهر منو به دلت انداخت، بازم تورو بهم برگردونه... دوستت دارم :*

نوشته شده در دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com