ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

گفت : کم پیدا شدی

گفتم : گم شده ام

 

گفت : نیستی‌ مثل قبل

گفتم : هیچکس نیست مثل قبل

 

گفت :گاهی‌ سری به ما بزن ، دلمان تنگ می‌‌شود

گفتم : گاهی‌ زیاد به سرم میزند ، دل که تنگ میشود

 

گفت : به سلامت روزگارت خوش باد

گفتم : روزگار بایست ، هر چه بادا باد

نیکی‌ فیروزکوهی

 

+ بخدا من با خوندن شعرای خانم فیروزکوهی دهنم باز می مونه از حیرت!!!

آخه چطور ممکنه انقدر دقیق خودم رو توی شعر آدمی که یک غریبه ست پیدا کنم! چطور ممکنه شعرای یه نفر انقدر برام نفس گیر باشه؟

++ این شعر برام یادآور مکالمات دوم بهمن ماه نود و دوئه، آخرین باری که دیدیم همو، آخرین باری که حرف زدیم، آخرین حرفایی که زدیم....فقط یه تغییر کوچیک لازم داره، اینکه جای " گفت" و "گفتم" ها عوض بشه... دقیقا میشه حرفای ما !

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com