ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

الان داشتم مسواک میزدم به این فکر میکردم که چرا انقدر کم نگاهت کردم اون شب؟ چرا درست حسابی حرف نزدم؟ چرا خیلی چیزارو نپرسیدم؟ خب تو شوک دیدن ناگهانیت و اینکه اومده بودی اونجا که من خواستم بودم!

ولی الان ناراحتم که چرا سوالامو نپرسیدم ازت. اگه یه بار دیگه ببینمت اولا یه دل سیر نگاهت میکنم، دوما ازت سوالامو میپرسم، مثلا میپرسم تو اون شرایط چطور تونستی ازدواج کنی؟ الان احساس خوشبختی میکنی یا نه؟ به نظرت تصمیمت درست بوده؟ شاید اعصاب خردکن باشه ولی واقعااااااا برام سواله!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com