ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

در طول روز خیلی باهات حرف میزنم تو دلم! خیلی فکرا میاد و میره!  دوست داشتم میشد همشو بنویسم ولی تا برسم به موقعیت نوشتن خیلی از حرفا یادم میره.

مثلا سر شام داشتم فکر میکردم چقدر از روزی که فهمیدم تو دیگه رفتی، همه چیز بی مزه شده!  من از چیزایی که دوس داشتم با همه وجودم لذت میبردم حتی اگه یه شوکولات بود! ولی دیگه نه شوقی برای چیزی دارم نه لذتی از چیزی میبرم. یه جورایی انگار فقط میخوام زمان زودتر بگذره. شاید اگر مامانم نبود خودکشی هم میکردم حتی!! هرچند از مردن میترسم ولی این روزا از زندگی بیشتر میترسم. زندگی که تو دیگه توش نباشی، زندگی که بخوام بی عشق نفس بکشم، نکنه یه روز منم بی عشق ازدواج کنم؟ من از همه ی اینا میترسم... تو که اونهمه منو میخواستی عاقبت با یکی دیگه ازدواج کردی، پس دیگه نفرای بعدی چه گلی میخوان به سرم بزنن؟؟

امیدوارم زودتر بمیرم، زندگی برام خیلی سخت شده، حتی نفسم هم سخت میاد و میره.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com