ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

با مامان و مامانی رفتیم خرید.  الانم خونه مامانی ام. هربار از کوچشون رد میشم تورو میبینم که تو 206 نشستی و فکر میکنم یه کیسه شکلات و پاستیل کنار دستته :) واسه گفتنش دیره ولی عاشق اون خرت و پرتا بودم که هربار میخریدی برام. دلم برات تنگ شده :*

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com