ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

تمام دیشب این پرشین بلاگ احمق نذاشت پست بذارم. معلوم نیست چه مرگش بود.

تازه بیدار شدم و هنوز تو جامم. ریمیکس یکی دیگه از آهنگای خاطره انگیزمونو دانلود کردم دارم گوش میدم، دنیای وارونه سعید مدرس.

اگه حال داشته باشم دلم میخواد برم شهر کتاب. از اون شب که دوستم برام کتاب خوند فهمیدم کتاب خوندن آرومم میکنه. البته اونم خیلی خوب میخوند، ولی من خیلی آروم شده بودم و هر از گاهی اشکم از گوشه چشمم سر میخورد رو بالش. ولی خیلی خوب بود. درگیر داستان که میشدم کمتر به چیزای دیگه فکر میکردم. کتابشم خیلی خوب بود. میخوام برم کتابای این نویسنده رو بگیرم، خوشم اومد ازش. 

عه! الان چشمم افتاد به پشت پنجره و دیدم داره برف میاد!!!! نمیای بدون دستکش بریم بام و آدم برفی بسازیم؟؟ :)

یاد شعر فروغ افتادم که میگه، پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد...،.،

خیلی خوبه این شعر.

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com