ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

نمی رنجم اگر کاخِ مرا ویرانه می خواهد

که راه عشق،آری، طاقتی مردانه می خواهد

کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را

پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد

چه حُسن اتفاقی، اشتراک ما پریشانی ست

که هم موی تو هم بغض من ، آری ، شانه می خواهد

تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست

تسلی دادن این فاجعه میخانه می خواهد

اگر مقصود تو عشق است، پس آرام باش ای دل

چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد؟

 

سجاد رشیدی پور

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com