ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

ماشین و برده بودم کارواش. چقدر ماشین عروس تو خیابون بود. همش یاد عروسی تو میافتادم :)

 خیلی دلم میخواست میدونستم روز عروسیت چه شکلی و چه تیپی شده بودی، دلم میخواست چندتا از عکسای عروسیتو میدیدم و حسی که اون روز ته نگاهت بوده رو میخوندم. خوشحال بودی حتما :) ولی زیاد برام مهم نیست زنت چه شکلی بوده، خوشگل بوده یا نه یا هرچی. هرچی که بوده اون روز با لباس سفید و دل شاد دستش رو گرفتی و رفتین زیر یه سقف ، دونستن همین کافیه :)

نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com