ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

"رفتن" علت نیست، معلول ِ تمام ِ ماندن‌ هایی‌ ست که گوشه ی اتاق فرسوده می‌شوند...از کسی که میخواهد برود، نباید چیزی پرسید؛ هرکس که پا دارد میرود، من از دقت ِ او در تماشای کوچ درناها فهمیدم که خواهد رفت...دست‌هایش سفید تر شده بودند، می‌توانستند به بال بدل شوند، به شکل رفتن درآمده بود...به شکل دور شدن ماه از پنجره، به شکل ِ پرواز ِ پرنده از لبه ی پاییز، به شکل ِ محو شدن رنگ از چهره در وقت ترس...گوزنی بود آماده‌ی فرار...برگی بود در فکر کنده شدن از درخت...نمی‌توانست بماند، از ماندن جدا شده بود و باید می‌رفت...

او شکل ِ دیگری از من بود، درست مثل ِ من رفت؛ یعنی فقط چتر را برداشت و چمدان را از یاد بُرد...یعنی چمدان را از یاد بُرد و فقط چتر را برداشت...یعنی چمدان را مقابل ِ خود ندید و چتر را داخل کمد ِ دربسته دید...بعد در این شهر بی‌دریا، دنبال ِ دریا گشت که با کشتی برود،

ناامید که شد، با اتوبوس رفت...

 

 قسمتی از شعر رسول یونان

 

+ به طرز زجرآوری نا اُمیدم....

++این پست پیشنویس قبلاً بود، برای بروز شدن تاریخش رو باید به الان تغییر میدادم، بعد تاریخشو زدم 92.1.28 ، بعد دوساعته میرم تو وبلاگم میگم چرا پستم نیست :|

شمارش هم به جای 263 زدم 279 :|

در این حد ینی !

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com