ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

استخون دست چپم به حدی تیر میکشه و درد میکنه که لیوان آبم نمیتونم بردارم. معده م هم تا چیزی میخورم جوری درد میگیره که حس میکنم چاقو توشه. قبلا هم وقتی عصبی میشدم اینجوری میشدم ولی هیچوقت به این شدت و به این مدت نبود.

میدونی، تو دلم به خودم فحش میدم و پوزخندهای تحقیرآمیز نثار خودم میکنم، دیشب کلی لحظه بود که میشد خوش بود ،Y بهم گفت همینکه کسایی رو داری از غمت بهشون بگی و اونا گوش بدن یعنی خوشبختی! خب آره شاید چیز خوبی باشه ولی چه ربطی داره!! بهش گفتم تو درد منو نمیفهمی. برام کتاب خوند ، نمیدونم انتخاب کتابش عمدی بود یا اتفاقی ولی توش جمله های سنگینی در رابطه با عشق بود.اون میخوند و من اشکام از گوشه ی چشمم پایین میریخت!! واسه همین خودمو ریشخند میکنم!! چون خیلی احمقم!! چون دیشب تو کنار زنت خوش و خرم بودی و زندگیتو میکردی ولی من احمق تو جایی که باید خوش میگذروندم نشسته بودم و به یاد تو گوله گوله اشک میریختم!! به یاد کسی که همممممه دارن میگن دوستت نداشته که رفته. همه ژست متفکرانه میگیرن و میگن خب طبیعیه دخترا احساستی ان!!  همه میگن الکی خودتو واسه کسی اذیت میکنی که هیچ بهایی بهت نداده و الانم داره زندگیشو میکنه!!

تو نمیتونی بفهمی چه حجم غمی توی دل بی صاحاب من هست!! شوک فهمیدن اینکه تو ازدواج کردی یه طرف! شوک نیست و نابود شدن رویاها و احساسم یه طرف!! خیانت لی لا و دوسال سکوت بی معنی تو و احساس شدید فریب خورده بودن یه طرف!!! بالا منبر رفتن بقیه و نگاه عاقل اندر سفیه شون هم یه طرف!!

خب طبیعیه که اینا از یه جا بزنه بیرون و درد وجودمو بگیره دیگه.

بعضی لحظه ها ازت متنفر میشم. به حد مرگ.

نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com