ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

تو نیستی که این شبای بدبختی منو ببینی که خواهرم کارش به بیمارستان میرسه.اونوقتا هم ندیدی.خیلی از بدبختیای منو نمیدونستی و فکر میکردی چه دختر شادی، چه خوش و خرمه و به من نیازی نداره.

من عادت دارم بار همه چیو تنها به دوش بکشم و همیشه متهم به بی مسءولیتی و بی احساسی باشم :)

امشب راحیل بهم گفت تو وجود تو /یعنی من/ ذره ای دلسوزی نیست!

خب از وقتی که تو هم درون منو ندیدی و رفتی دیگه توقع از هیچکس ندارم خوشبختانه. یه لبخند میزنم و رد میشم :)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com