ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

با بچه های قدیم رفتیم دربند. منم با چشمای قرمز و پف کرده و تابلو!!!! ولی مجبور بودم برم چون چندبار برنامه رو عقب انداختن که منم باشم. گفتم، خندیدم، و در تمام لحظات تورو میدیدم که روبروم نشستی :)

تو دود قلیون که خیره میشدم دیگه صداشونو نمی شنیدم، فکر میکردم که اونوقتا من اهل قلیون و این حرفا نبودم. الان فقط از یه چیز قلیون خوشم میاد، خیره شدن تو دودش که میره بالا و محو میشه!!! آهنگای پلی لیست مخصوصم هم تو گوشم بود و .... حالی بودش!!!

تو دلم گفتم، شاعر فرموده من در میان جمع و دلم جای دیگرست...!!!

ولی خوبه که بتونم ظاهرمو باز جمع و جور کنم و خوب به نظر بیام! دوس ندارم خون به دل بقیه کنم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com