ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

امروز از جلوی اون ساختمون بنیاد شهید که کنار کلاس زبانم بود رد شدم. یاد اون شبی افتادم که نمیدونم چی شده بود که بابام نیومد دنبالم و من گفتم و تو اومدی. یاد حرفایی که با اون پیرمرد دربون زدم افتادم. یادته ازم پرسیده بود دخترم کی میاد دنبالت این وقت شب، منم از دهنم پرید و گفتم نامزدم!! یادته برات تعریف کردم و خندیدیم؟؟ خب احمق من اگر دوستت نداشتم چرا باید اینو برات تعریف میکردم؟ چرا باید میخندیدم به اینکه تو نامزدم باشی؟ اینا همش سبگنال بود که بفهمی چیا تو ذهنم میچرخه. ولی نفهمیدی. ههههعی چه شب خوبی بودش.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com