ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

من یکبار که با یک گاز گرفتگی ساده تا نزدیکی های مرگ رفتم فهمیدم که خیلی از چیزهایی را که در مورد جان دادن می گویند درست است مثلا اینکه آدم در لحظات قبل از مرگ، تمام زندگی اش و حتی خیلی از خاطراتی را که در حالت عادی به خاطر نمی آورد از جلوی چشمانش رد می شود. این مرور سریع خاطرات که با تمام جزئیات هم اتفاق می افتد هرگز وابسته به زمان نیست و یا وابسته به این عقربه هایی که به اسم زمان می شناسیم نیست چرا که مشکل بشود باور کرد که این همه خاطره در عرض فقط یک لحظه از ذهن آدم رد بشود. در طی مرور این خاطرات یک حالت خلسه ای هم داشتم. مانند آدمی که با لاابالی گری شراب زیادی نوشیده باشد و دچار یک بی تفاوتی شده باشد که برایش فرقی نکند که الان ممکن است چه اتفاقی برایش بیفتد. به هر حال با خوش شانسی یا بد شانسی که آن را هم گذر زمان باید نشان بدهد که برایم خوب بوده یا بد بوده از مرگ نجات پیدا کردم و زنده ماندم و بعدها دوباره زمانی که دایی حمیدم، دقیقا موقع سحر، داشت جان می داد مادر بزرگم دستپاچه شده بود و مثل مرغ پر کنده داشت بالای سر پسرش بالا و پایین می پرید، من پاهای دایی حمید را گرفتم تا رو به قبله اش کنم. پاهایش از هر جسم سردی که تا آن روز دیده بودم سرد تر بود. انگار که کاملا یخ بسته بود. در همان لحظه یاد حرف پدرم افتادم که می گفت:"جان آدم از پاهایش کنده می شود به همین خاطر اول پاهای آدم یخ می کند. دلیل اینکه با بعضی اتفاقات خیلی ناگهانی مثل حوادث رانندگی پاهایمان برای یک مدت گیر ندارند هم همین است" شش ماه بعد، مادر بزرگم از داغ پسرش دق کرد و من، دوباره موقع جان دادن مادربزرگم کنارش بودم و او را هم خودم رو به قبله کردم و پاهای او هم انگار منجمد شده بود. در آن موقع به فکرم نرسید که دستم را روی سینه ی هیچ کدامشان بگذارم تا ببیم قلبشان کی یخ می کند. زمانی اینکار را کردم که دیگر دیر شده بود و تمام بدنشان یخ کرده بود و نمی شد فهمید که کدام اعضا زودتر یخ بسته اند. اما احتمالا یه واقعیت هولناک باید وجود داشته باشد که با یکی دو تجربه ای که در همراهی کردن آدمها تا لحظه ی مرگ و تجربه ی ناتمام خودم در این زمینه و همچنین اتفاقاتی که در زندگی ام افتاد و مرا نکشت فهمیده ام و آن این است که گاهی، جان آدم از قلبش کنده می شود و این قلب است که زودتر از همه یخ می کند. برای خارج شدن جان از قلب، کسی را رو به قبله نمی کنند چون باور ندارند که این آدم دارد می میرد اما واقعا آن بیچاره دارد جان می دهد. شاید بین این جان کندن ها وجوه اشتراکی وجود داشته باشد مثلا اینکه چه جان آدم از قلبش کنده بشود و چه از پاهایش، او هیچ تقلایی نمی کند. آرام همه چیز را می پذیرد و می میرد. اما آنهایی که جان از قلبشان کنده شده دوباره بلند می شوند و توی اجتماع به راه می افتند وکسی از این مرده های متحرک نمی ترسد. برخلاف دایی ها و مادربزرگها که بعد از آن انجماد، حتی از دست زدن به آنها هم هراس وجود دارد. یک آدم شجاع باید در زندگی هرکسی وجود داشته باشد تا هر از چندی دستش را روی سینه مان بگذارد تا ببیند قلبمان یخ کرده یا نه. ای دریغ از لحظه ای که جواب مثبت باشد. دیگر همه چیز متوقف شده، خاطرات زندگی اش از ذهنش عبور کرده و درگیر یک بی تفاوتی ای شده. مثل آدمهایی که با لاابالی گری شراب زیادی نوشیده اند و برایشان فرقی نمی کند که الان ممکن است چه اتفاقی برایشان بیفتد...

 

میگرن (یادداشتهای خصوصی یک دلقک)

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com