ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

دیگه انرژی ندارم. رو تختم افتادم و آهنگای داغونمو گوش میدم. از ذهنم میگذره که الان تو کجایی؟  روی تخت دونفره کنار اون؟ هرچقدرم از سر و سامون گرفتنت خوشحال باشم نمیتونم از این تصور هیچ حس خوشایندی داشته باشم. نسبت به زنت دوتا حس دارم، اول اینکه دوسش دارم چون کسیه که دیگه شده همدم و شریک زندگی تو، شریک عشق من، پس دوست داشتنیه، ولی دومین حس نفرته و حسادت، از اینکه اون الان تو جاییه که شاید من میشد باشم. ولی منصفانه که فکر میکنم میبینم اون گناهی نداشته که بیچاره. اول تقصیر خودم بوده که تورو از دست دادم، و دوم، تو اونو خواستی که الان پیشته. مهم نیست من چقدر بهت لگدپرونی کردم، میدونم خیلی بود، ولی حقیقت اینه که تو میتونستی برام بجنگی. میتونستی بفهمی چرا همش دست رد به سینه ت میزنم. میتونستی خیلی راحت منو بدست بیاری، جون دوستت داشتم. همه ی اینا شدنی بود ولی تو نخواستی. زنت گناهی نکرده.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com