ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

 

این داستان زندگی ماست :

همیشه ... همین بوده :

یکی بود ... یکی نبود ...

در مغزهای نخودی نمی گنجد :

" با هم" بودن ...

" باهم " ساختن ...

برای " بودن " یکی ،

دیگری باید " نباشد " ...

 

همیشه قصه این گونه آغاز می شود :

 

یکی بود ... یکی نبود ...

و ما اسیر این قصه ی کهن ،

برای " بودن " یکی ،

دیگری را از هستی

" نیست " می کنیم ,

به همین راحتی ...

 

اما ... در واقعیت زندگی

چرا ما اینگونه ایم ...؟

چرا تا هستیم از هم جداییم

و دلشکنی می کنیم ... 

چرا عشق را نمی فهمیم ... ؟

چرا انسانیت را نمی دانیم ...؟

چرا از این فرصت " زندگی "

که فقط برای یکبار در اختیار ما

قرار می گیرد به شایستگی

استفاده نمی کنیم ... ؟

چرا مرده پرستیم ... ؟

چرا همیشه دیر می رسیم ... ؟

همیشه دیر می فهمیم ... ؟

همیشه دیر می خواهیم ...؟

چرا یادمان می رود که انسانیم

و انسانیت آدابی دارد ... ؟

به راستی ... چرا ... ؟

 

+ اصلا داغونم کرد این متن!!!! چطور ممکنه آدمهای غریبه اینقدر دقیق حرف دل آدمو گفته باشن؟

آخ عزیزم نمیدونی توی این مدت چنددددددد هزار باااااار این چراهارو از خودم پرسیدم.....پرسیدم...پرسیدم...

"برای بودن یکی دیگری باید نباشد"

عزیزم من نیست میشم ولی خوشحالم که تو هستی.......

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com