ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

این نامه را در قطار بخوان.

باز کردی اگر چمدانت را

دنبال خاطره هایی نگرد که هرگز نمی خواستی از تو جدا شوند.

 آن هارا من برداشتم تا سنگین نشود بار تو

و جا باشد برای خاطرات جدیدت.

برای من

این چمدان کوچک و این راه دراز هم می تواند

بهانه فردا شود.

 

آ.کلوناریس | احمد پوری

________________________

"خاطرات جدیدت.." !!

این کلمه توی این متن دلمو لرزوند! خاطرات جدیدت بی من.

آره این رسم دنیای ماست که آدمها فراموشکار باشند...یعنی منم ممکنه یه روزی فراموشت کنم؟ حالا که داره دوسال از دوریمون میگذره و من هنوووز عین همون سحرگاهی که از اس ام اس هات اشک میریختم دوستت دارم. نه من هرگز فراموشت نمیکنم. هرگز با کسی نمیتونم زیر یک سقف برم. ممکنه دوست پسر پیدا کنم،ممکنه برم تو رابطه های بی دووم و چرت و پرت. ولی تجربه ی این دوسال بهم نشون داده که وارد شدن من به این رابطه ها مثل اینه که تو تشنگی آب نمک بخورم. شاید ظاهرش مثل هم باشه ولی بعدش هیچی عوض که نمیشه هیچ، بدترم میشه! امیدوارم دیگه حتی درگیر این روابط هم نشم و تو سکوت و انزوای خودم بمونم واسه همیشه.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com