ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

علیشاه عزیزم حالا که این اولین نوشته رو در فضای مجازی به یاد تو و برای تو می نویسم 4 شب از شبی که بهم گفتی با دختری که همنام منه ازدواج کردی میگذره. شب اول خیلی سخت گذشت ، اشکهام تموم شد از بس گریه کردم ، اون شب رو به زور قرص به صبح رسوندم،ولی نمیدونم چه اتفاقی افتاد که حسی بهم گفت دروغ گفتی، حالا حس خیلی قوی بهم میگه تو بهم دروغ گفتی و اون اسم حک شده توی اون حلقه، اسم خوده منه نه اسم دختری که همنام منه. ولی دلیل و مدرکی برای اثبات این حس ندارم. امیدوارم حقیقت داشته باشه و تورو برای همیشه از دست نداده باشم. پشیمونم که چرا از همون زمانهای دور این وبلاگ رو نساختم تا تمام روزای خوب و بدمون، روزای باهم بودنمون و روزای تنهاییمون، توش محفوظ بمونه، ولی خب اشکالی نداره، ازین به بعد به یاد تو اینجا می نویسم، چه ازدواج کرده باشی چه نه، همیشه علیشاه من باقی میمونی مهربون.

پ.ن: بهمن امسال آشناییه ما 5 ساله میشه، باورم نمیشه که 5 ساااااال از اون روزا گذشته!! انگار همین دیروز بود... اونموقع فکرشم نمیکردم که روزی تو بشی شاه قلبم....خدایا شکرت که ما سر راه هم قرار گرفتیم، امیدوارم باز برگردیم کنار هم و اینبار اجازه ندیم هیچچچچچچی باعث دوری و جداییمون بشه...

نوشته شده در یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com