ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

من امشب خوابم نخواهد برد! البته هر شب همینه! ولی امشب فرق داره، من دارم از هجوم افکار و حرفها خفه میشم، دارم دست و پا میزنم تا خفه نشم، ولی نفسم بالا نمیاد... اشکام خشک شده ولی صدای گریه مو توی دلم میشنوم علیرضا.

حسهای مختلفی تو دلم میاد و میره، یه لحظه گریه م میگیره، بعد عصبانی میشم بعد دلتنگ میشم بعد..... 

از لیلا هم عصبانیم که چطور در تمام این مدت در جریان کارای تو بوده و هیچی بهم نگفته.شاید منطقی نباشه ولی حس آدمی رو دارم که مدتها از اطرافیانش دروغ می شنیده و سخت فریب خورده.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com