ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

دو سه ساعت با لیلا حرف زدم.قضیه ازدواج حقیقت داره پس.

عزیزکم پس چرا انقدر چشمها و صدات بی فروغ شده بود؟ پس اون هیجان و احساسایی که من تو علیشاهم دیده بودم چی شد؟؟ 

تو باید خوشبخت باشی، خوشحال باشی، تو لیاقتت بهترینهاست، آره من لیاقت داشتنت رو نداشتم عزیزم، ولی تو که راه زندگیت رو پیدا کردی چرا؟ خوشحال باش، خوشبخت باش، عاشق زنت باش و زندگیت رو پر عشق کن که زندگی مشترک بی عشق یعنی هم قفسی نه هم نفسی... هم نفس هم باشید....

همیشه عاشقت می مونم، همیشه به یادت تنها می مونم تا روزی که بمیرم.... همیشه دوستت داشتم و خواهم داشت علیشاه من، شاه قلبم.

 

+ با لیلا که حرف میزدم تو ماشین نشسته بودم و بارون تندی می بارید... چشمام که پر اشک میشد قطره های بارون روی شیشه گردتر میشدن و مثل یه مشت اکلیل برق برق میزدن... اصلا خاطرات من و تو به بارون گره خورده.....

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com