ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

گاهى هم باید بى‌هدف سوار ِ اتوبوس شى، دُرُست از همون ایستگاه اولش، برى اون آخر اتوبوس و یه صندلىِ خالى پیدا کنى، بشینى و صورتت رو بچسبونى به شیشه، هندزفرى رو بذارى توو گوش ات و بذارى با صداى بلند توو گوش ات که هیچى توو تموم ِ وجودت شروع کنه به خوندن...زل بزنى به خیابون و آدمایى که به سرعت ازشون دارى رد میشى، بى‌تفاوت، بى‌اینکه ببیننت و ببینیشون، بی‌اینکه حتی بفهمن تو زل زدى بشون و داری رد میشى...گاهى هم باید شروع کنى باش خوندن و بى‌توجه باشی به دخترکى که توى شیشه دارى میبینى و زل زده بهت، حتی باید بذارى اشکات روى گونه‌ت که نه تا روى گردنت ادامه پیدا کنن و جلوشون رو نگیرى، بذارى اونا هم رد شن، و فکر کنى به تموم خاطره‌هات، آدم‌هات، برنامه‌هات، از اونا هم رد شى. اصلا، مثل تموم کسایى که ازت رد شدن و بى‌تفاوت به تو و حالت حتی برنگشتن و نگاهى نکردن که تو چه حالى دارى و چى کشیدى یا داری می‌کشی.

باید انقد رفت که بشه اون خاطره‌ ای رو که مثل پیچک پیچیده دور تو و تموم روزات رو آروم آروم باز کنی و بذاری روو همون صندلیِ آخر اتوبوس.

باید همه‌چى رو توو همون اتوبوس لعنتى جا بذاری و ایستگاه آخر پیاده شی، حس کنى خالى بودنت رو...بی‌خاطره بودنت رو...و ببینى که دستاتو مشت نکردى و جاى فشار هیچ ناخنى کف دستات نیست و دخترک توی شیشه هم... محو شده.

 

"" لی لی عامری ""

 

+ دارم میمیرم...داااررررممم میییمیییررممممممممممم :(((((((

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com