ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

از لیلا شماره خونتون و خواستم، اسمس زده اون دیگه اونجا زندگی نمیکنه، فراموشش کن....

آب یخ ریختن روم...یعنی قضیه ازدواج جدیه؟ لیلا از کجا خبر داره؟؟ مگه نگفتی کسی نمیدونه؟؟ 

آخ علیرضاااا نمیدونی چقدر حالم بده...عین گیج و ویجا همش حواسم پرته، نه میشنوم کی چی میگه نه حواسم هست کی چیکار میکنه.همش چشمم پر میشه و از ترس اینکه کسی نبینه اشکمو بدو بدو میمالمش.. باورم نمیشه ازدواج کرده باشی... آخه با کی؟ با کدوم احساس؟ آخه مگه میشه.... مگه میشه....

دلم میخواد بمیرم. از ته دلم میخوام بمیرم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com