ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

امروز از خیابون فرمانیه رد شدم.برف میومد و خیابون سفییییید بود. آهنگامم که دیگه همیشه هستن! جوری بغض گلومو گرفت که نفسم بند اومد.چشمم پر اشک شده و بود و هی اشک قل میخورد رو صورتم. گریه نمیکردم ولی اشکام دست خودم نبود. یاد روزای نمایشگاه افتادم تو تالار فرمانیه.5سال پیش همین روزا.جایی که من و تو باهم آشنا شدیم.جایی که من عکس علیشاه رو تو لپ تاپت درست کردم.جایی که باهم مسابقه میذاشتیم برای چیدن کارت ویزیتها با همون مدل خاص! جایی که باهم رفتیم سوپر واسه تو نمایشگاه خرت و پرت خریدیم.جایی که دلمون برای هم لرزید. جایی که وقتی نبودی چایی خورده بودم و تو تا روز آخر میگفتی بهم چایی ندادی!! اصلا توام اینارو یادت هست یا نه؟ اون کوچه هه که خط عابرش میرفت تو دیوار یادته؟؟ اوففف تک تکشو بنویسم یه مثنوی میشه.ولی از ظهر تاحالا به تک تکش فکر کردم و هم لبخند زدم هم گریه کردم.

 

من باید از این کشور برم.من تحمل زندگی تو اینجا رو ندارم.تحمل دیدن جاهایی که خاطره داریم و ندارم. تحمل دیدن آدمهای مشابهت رو ندارم.اصلا تحمل هیچی رو ندارم.مشکلم با مرگ حل میشه.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com