ناگفته های من به علیشاه

...چقدر "دوست داشتن" بی عقل است...

یه سری از پستها پاک شده!!!! چطوری؟؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


برای من همین خوبه ، که با رویات می شینم

تو رو از دور می بوسم ، تو رو از دور می بینم

برای من همین خوبه ، بگیرم رد دنیاتو

ببینم هر کجا می رم ، از اونجا رد شدم با تو

همین که حال من خوش نیست ، همین که قلبم آشوبه

تو خوش باشی برای من ، همین بد بودنم خوبه

به این که بغضم از چی بود ، به این که تو دلم چی نیست

تمام عمر خندیدم ، تمام عمر شوخی نیست ...


برای من همین خوبه ، بدونی بی تو نابودم

اگه جایی ازت گفتن ، بگم من عاشقش بودم

برای من همین خوبه ، که از هر کی تو رو دیده

شبی صد بار می پرسم ، ازم چیزی نپرسیده ؟!


به این که بغضم از چی بود ، به این که تو دلم چی نیست

تمام عمر خندیدم ، تمام عمر ... شوخی نیست ...

" روزبه بمانی "


نوشته شده در یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

از همتون ممنونم که همراهم بودید... آرزوم بود که تا ابد از علیشاهم بنویسم ولی نوشتن از نداشته ها چیزی به زندگیم اضافه نمیکنه جز رنج و کینه ، و قلب من تحمل اینارو نداره...با اینکه از خداحافظی متنفرم ولی امشب خیلیییی ناگهانی و یهویی حس کردم وقت خداحافظی از اینجا رسیده....با اینکه خیلی مطلب پیش نویس موند و ارسال نشد... ولی دیگه وقت رفتنه.... عشق باید روح آدم رو بزرگ کنه و به آرامش برسونه... جایی که عشق موجب درد و رنج و بدخواهی بشه جاییه که باید رهاش کرد ... رها کردن نه به معنی پشت کردن و پشت پا زدن.... رها کردن به این معنا که من عاشقانه دوستت دارم ولی تورو رها میکنم تا آزادانه خوشبخت باشی... وقتشه که بذارم علیرضا آزادانه از انتخابش لذت ببره و خودم هم از تمام حس هایی که باهاش تجربه کردم شکرگزارم......

 

تو را رها میکنم و به دست خداوند می سپارم......همه چیز را می بخشم و رها می کنم... آزار و انزجار روحم را می خراشد پس می بخشم و عفو میکنم.... برای علیرضا طلب آرامش میکنم و او را میبخشم و دعای خیرم را بدرقه ی راهش میکنم.........


نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

راجب قدرت فکر زیاد خوندم ولی هیچوقت خودم لمسش نکرده بودم تا زمانی که قاطعانه تصمیم گرفتم تورو رها کنم. اونجا بود که متوجه شدم دست کشیدن از یک فکر چقدر میتونه سخت و دشوار باشه. "یک فکر" چیزی که قبلا فکر میکردم فقط یه تصویر ذهنیه و همین. ولی درست از وقتی که تصمیم گرفتم رهاش کنم متوجه شدم چطور بهش وابسته م.

ولی رهاش میکنم. بالاخره میتونم. باید از این رنج خلاص بشم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

آقا من بد.من بی معرفت. من گند اخلاق. اصلا من بدترین آدم زمین. تو خوب باش.

حتی شما دوست عزیز.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

نمیدونم چرا هی همه ی پستهاتو به خودم میگیرم. شاید دلم میخواد فکر کنم فراموشم نکردی و بی معرفت نبودی.

شایدم از تنهایی زیادیه!! 

+ مخاطب خاص :|

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

چه حال و هوایی داره بارون بهار...

از خواب چشمامو باز میکنم و میچرخم‌به سمت پنجره...

خیره میشم به آسمون ابری و قطره های بارون...

بوی شکوفه های خیس و خاک...

دوباره چشمامو می بندم و دلم تنگ میشه...

برای هزارمین بار ته دلم یواشکی آرزو میکنم چشمامو که باز میکنم ببینم همه چیز خواب بوده...

ببینم تو داری بهم زنگ میزنی و میخوای بریم هواخوری...

خودمو میبینم با تو که میریم زیر بارون و روی سرمون شکوفه بارون میشه....

باز دلم تنگ میشه....

باز دلم تنگ میشه....

باز....

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

یه زمانی خیلی تحت تاثیر یه شعری قرار گرفته بودم که میگه:

سیگار با مشروب با طعم هماغوشی، یعنی فراموشی فراموشی فراموشی.....

خیلی طول کشید تا فهمیدم فراموشی وجود نداره، نه با سیگار نه با مشروب نه هماغوشی.

آدمها هرگز فراموش نمیکنند، فقط یاد میگیرن چطور با نبودن ها زندگی کنن، همونطور که با بودن ها زندگی می کنند.

 

+ مگه با آلزایمر و آسیب مغزی بعضی چیزا فراموش بشن، که اونم جنبه ی جسمانی داره، نمیدونم روح هم فراموش میکنه یا نع.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

وبلاگ جدید ساختم !!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

دلم تاریکی و شب میخواد با نور شمع....

تنهایی م.س.ت باشم و این آهنگ و خط خطی کردن کاغذ...

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

من زندگی رو دوست دارم....اهل خودکشی و این کارای بی معنی هم نیستم....

ولی وقتی همه چیز زندگی برام بی مزه ست دیگه اسمش زندگی نیست.

 

+ بی مزه تنها واژه ای بود که به ذهنم رسید.یکم زیادی پیش پا افتاده ست برای حسی که ازش صحبت میکنم.

++ خجالت میکشم از غمگین نوشتن و تکرار مکررات. تعجب میکنم که بعضیاتون همچنان به خوندنم ادامه میدین :) <3

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

چند نکته قابل تأمل :
حرص نخورید.
ناراحتی را نبلعید.
همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز میکنید از جذب کردن و بلعیدن حرف های بیهوده پرهیز کنید.
نگذارید حرف هایی که به نظر خودتان صحیح نمی آید ، ذهن تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.
اگر دلخورید بیان کنید.
اگر می ترسید ترس تان را به زبان بیاورید.
اگر عصبانی هستید عصبانیت تان را منطقی و آگاهانه نشان دهید.
گریه دارید؟ گریه کنید.
مفاهیمی مثل خویشتن داری ، سکوت و بردباری همیشه کاربردی ندارد.
ناراحتی ها را باید درست و صحیح ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس.
می شود تیک عصبی. تنگی نفس. خارشِ تن.زخم معده.میگرن.سرطان یا ام اس
می شود کینه،نفرت، دسیسه چینی و بهانه جویی.
ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن.
می شود افسردگی ،اضطراب یا پرخاشگری
نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند.
با نگاه.
با لبخند معنی دار.
با کنایه.
با حرف و طعنه.
با تمسخر و تحقیر.
سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید.
با خودتان صلح کنید.
خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید.
چهره تان را، اندام تان را.صدایتان را.
بدون خودشیفتگی عاشق خودتان شوید.
صلح کردن با خود آغاز زندگی ست.
و بخشیدن دیگران آغاز آرامش و آسایش است.
سعی کنید عشق واقعی را بشناسید.
عاشق طبیعت، کویر،دریا ،کوه و جنگل شوید.
از گذشته فرار نکنید و آن را بپذیرید.
با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلت ها را به خودتان ببخشید. در لحظه شاد باشید......

_______________________________________________

میخواستم یه مدتی ننویسم. نباشم. میخواستم امسال رو با تلخ نوشتن شروع نکنم. ولی نشد. الان این متن رو تو ف.ب خوندم. دیدم چقدر حسهایی که بلعیدم جسم و روحم رو تغییر داده. معده درد و سر درد هام ، خستگی و بی خوابی ، دست درد ، چروکهای دور چشمم که تو چهره هیچکدوم از همسن و سالهام وجود نداره...... همه ی اینا حاصل دو سال اخیر زندگیم بوده.

هیچوقت اجازه ندادم توی قلبم کینه به وجود بیاد.هرکس هر بدی بهم کرد تمام تلاشمو کردم که ببخشم و بگذرم. هرکس آزارم داد دعا کردم که به راه درست هدایت بشه. هرکس باعث رنجم شد فقط دلسوزی کردم و گفتم کسی که دیگران رو رنج میده خودش بیشتر رنج میبره.علیرضا هم از این قاعده مستثنی نبود برام. هنوزم اعتقاداتم پابرجاست. تا ابد هم به خودم اجازه نمیدم که برای کسی بد بخوام یا باعث رنج کسی بشم.

ولی اتفاقاتی که در درونم افتاده یک واقعیته که نمیشه نادیده گرفت. من از کسی کینه به دل نگرفتم ولی انگار چیزهایی رو از دست دادم که برام خیلی مهم بود.

نزدیکترین دوستم در شرف ازدواجه و وقتی با ذوق برام تعریف میکنه که چندتا مدل لباس عروس در نظر داره یا مثلاً دنبال کادو برای فلان مناسبت میگرده، تو ذوقش شریک میشم و باهاش خوشحالی میکنم ولی وقتی یاد خودم میفتم دلم خیلی میگیره. به خاطر تمام ذوق ها و حس های از بین رفته م. تمام سال 93 سعی کردم که خودم رو پیدا کنم، از دست رفته هارو ترمیم کنم، ولی انگار شدنی نیست. بعضی حس ها هست که فقط با یکنفر احساس میشه و وقتی اون یکنفر از دست رفت همه ی اون حس ها هم از دست رفته. و متاسفانه من خیلی از این حس ها و ذوق ها داشتم.

نگید که وقتی وقتش برسه اونی که باید میاد و از این حرفا. خودم استاد اینجور حرفام! خیلی هم به خودم از این حرفا زدم. چه میدونم شاید برای بعضیا واقعا همینطور باشه. شاید بعضیا بتونن حس هارو ترمیم کنن و با شخص دیگه ای به رویاهاشون برسن. درست همونطور که تصور میکردن. ولی من نمیتونم. تو سالی که گذشت به کسی که خیلی دوستم داشت فرصت دادم تا بهم نزدیکتر بشه، سعی کردم رویاهام رو باهاش بسازم ولی همین اواخر متوجه شدم که دارم برای خودم فیلم بازی میکنم. و شاید باورتون نشه ولی سه چهار روزه حالت تهوع دارم از دست خودم!!!!!!! همش وانمود کردم که خوشحالم، که همه چی خوبه، که علیرضا برای من فقط یه تجربه بود و من الان خیلی عاقل ترم،......... ولی همش الکی بود.از اینهمه الکی بودن حالم بهم خورده. از این حالت معلق بودن حالم بهم خورده. از خواستن چیزایی که دیگه وجود نخواهند داشت. از اینهـــــــــــــــــــمه جای خالی توی قلبم و توی دنیام. از اینکه چطور یکنفر تمام من رو با خودش برد. از اینکه انقدر راحت بود براش. از اینکه اون زندگیش رو میکنه و من اینجا هنوز براش مینویسم. با اینکه ته قلبم حس میکنم خوشبخت نیست. یعنی همیشه اعتقادم اینه که نمیشه باعث غصه ی کسی بشی و خودت خوشحال زندگی کنی. این اعتقاد قلبیمه. مسخره ست ولی گاهی فقط به خاطر اینکه نکنه غصه خوردن من باعث بشه زندگی اون پر غصه بشه سعی کردم که خوشحال باشم!!!! ولی ته ته قلبم همیشه پر درد بوده.تا روزی که این درد رو حس میکنم نمیتونم باور کنم که علیرضا کاملا خوشبخته.

و مسخره تر اینه که به خودم میگم:

_حالا میخوای برگرده؟

و جواب میدم نه! زندگیش چی؟!

_ یعنی نمیخوایش؟

میخوامش.فقط اونو میخوام :'((

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

یکساعت بشینی تو حموم زیر آب بی صدا اشک بریزی. انگار با گم شدن اشکا تو قطره های آب خودتم گول میزنی. تا میای آروم شی یه چیزی مثل یه سرفه ی کوچیک ته گلو و دوباره از اول....از یه جایی به بعد دلت برای هدر رفتن قطره های آب بسوزه و اشکاتو جمع کنی!! یه فین گنده و یه قلپ آب سرد از شیر حموم... بعدش بدو بدو بیای تو اتاقت که قرمزی چشمات هم کسی نبینه.

+ هنوز ته گلوم رو بغض گرفته.

++ کی  قراره بمیرم ؟؟

نوشته شده در جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

تنها حسی که در این لحظه دارم اینه که تف تو این زندگی.

تو اون لحظه که چشمات پر اشک میشه و زور میزنی نریزه بیرون جلوی بقیه.

تو اون لحظه که نزدیکترین نزدیکانت مثل خار توی قلبت فرو میرن. مثل خاااااااااااااااااااار.

نوشته شده در جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

شماره ی زن علیرضا برای دومین بار در این ماه از گوشیم پاک شده !!!! چطور چنین چیزی ممکنه؟؟ این اتفاق فقط برای این شماره افتاده :||||

نوشته شده در پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

از خوندن پستت بسی خرکیف شدم لعنتی.مرسی از کدهایی که دادی تا شک نکنم مخاطب کیه.

+ مخاطب خاص دوباره :دی

نوشته شده در شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

پرررررررهااااااااام

میکشششششششمت :|||||

مگه نگفتم نروووو :@@@

الان از کجا باید بهت دسترسی داشته باشیم ؟:/

مثلا من قرار بود برم خیر سرم :|

+ اولین پست ۹۴ ! :)))))

نوشته شده در شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

چیزی تا پایان سال ۹۳ نمونده و هنوز کلی کار دارم. ولی برام خیلی مهم بود که حتما یه پست برای پایان سال بنویسم.

خلاصه ی سالی که گذروندم :

دلشکستگی، شمال، م.شر.وب، بطری بازی، کل کل، خدا، دلتنگی، دلشکستگی، تنهایی، بخشش، نفر بعد، امتحان، بی خوابی، خستگی، گرما، دوبی، عشق و حال، نرگس، علی، بیست و چهار سالگی، شکست کاری،گریه، شروع دوباره، مبارزه، من خوشحالم، دلتنگی،بدست آوردن کارم،امتحان، دانشگاه، تجربه های جدید، خنده، خوشی، دلتنگی، برف نیومد، خونه تکونی، هفت سین.....

خدایا امشب بی نهایت خوشحالم....

به خاطر اینکه خودم و خانوادم سالم در کنار همیم.... به خاطر عطر سبزی پلو ماهی که دستپخت مادرمه... به خاطر هفت سینمون که دونه دونه سین هاشو با دل خوش خریدیم.... به خاطر اینکه اولین حقوقم با عیدی همراه شد و من به فال نیک گرفتم... به خاطر اینکه کسی رو هم در این شادی شریک کردم....

این دلخوشی ها رو برای همممممممه آرزومندم.... حتی برای علیشاهم و همسرش.... دعا میکنم الان با خوشی کنار هم باشن...آمین.

نوشته شده در جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

پیش میاد آدم از یک رابطه چند ماهه یا چند ساله بیرون بیاد ، بعضی مراجعین داشته ام که اعلام اتمام رابطه بهشون ، بعد مثلا دو سال برو بیا و ...، با یک sms بوده !!! جراحت اتمام رابطه به کنار ، زخم این تحقیر ، این ignore تا مدتها رو روان طرف مونده. رابطه را باید رودر رو رفت و حرف زد و تمام کرد .

دکتر علیرضا شیری

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

ازونجا که احساسی که در روزهای آخر سال دارم رو نمیتونم در قالب کلمات بیان کنم تصمیم گرفتم با این آهنگ بگم چجوری ام چون  خیلی مثل منه!!! بالاخره موسیقی هم زیبانیه برای خودش....

این آهنگ

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

اگر اثری ازم نیست فکر نکن بهت سر نمی زنم. میخونمت همچنان و همیشه.ولی نمیدونم تو چطور؟

+ مخاطب خاص

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

نمیدونم امشب یهو چم شد که بعد از چندین وقت! باز اشک ریختم. خداروشکر یادم نیست دفعه قبل کی بود.

نمیدونم، دلم میسوزه ، نه به اون معنای عامه دلسوزی، واقعا سوختن قلبم رو حس میکنم بعضی وقتا ،بدون اینکه بدونم چی شده که باز دلتنگم.

جات خالی تو زبون ما یه اصطلاحه که خیلی وقتها بکار می بریم ولی من با تک تک سلولهام این "جای خالی" رو حس کردم. یه جای خالی که گاهی به بزرگی تمام دنیام میشه و با هیچ خوشی ای نمیتونم پرش کنم.

دلم میسوزه از این جای خالی، و از اینکه گاهی تصور میکنم این جای خالی هرگز پر نمیشه حتی با خودش!!!!

به قول یکنفر، دیگر هیچکس مثل "او" نمی شود حتی خودش !!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

وقتی تو رابطه ت عشق نداشته باشی

بعضی وقتا جای اینکه بهش بگی الان چشمام خیسه، میگی خوبم و یه اسمایلی :) هم میندازی کنار برای محکم کاری و حوصله توضیح دادن نداری!

واسه شب بخیر با وسواس دنبال خوشگل ترین استیکر تو استیکرات نمیگردی و اولین گود نایتی که جاشو حفظی رو میفرستی، نهایتا با یه دونقطه ستاره :٭ !!!!

میدونی منتظره بگی که رسیدی خونه ولی وقتی میرسی خونه یادت میره بگی که رسیدی.

وقتی همزمان با دعوت اون یه جای دیگه هم دعوت میشی اول فکر میکنی که کدوم بیشتر خوش میگذره!!

نهایت واکنشت به جمله های عاشقانه اینه که تمام سعیتو میکنی تا لبخندت عمیق باشه و چشمات برق بزنه ولی تو دلت از سرما یخ میزنی...

کاری که خودت دلت میخواد انجام میدی حتی اگر بدونی اون خوشش نمیاد.

وقتی میبینی تو خودشه میپرسی چشه ولی اگه نگفت پیگیر نمیشی.

بعضی وقتا خداروشکر میکنی که هست، ولی بعضی وقتا به از اون بهترها ! هم فکر میکنی.

و.............

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

اینم از چهارشنبه سوری ۹۳.

خیلی خیلی خیلی تلاش میکنم که به گذشته برنگردم ولی بعضی لحظه ها تصاویر میان تو ذهنم و کمی طول میکشه تا محو بشن.... پارسال چهارشنبه سوری....چقدددددددر بد بودم.... چقدرررررررر.....ولی حالیم نبود که چقدر بدم.... مثلا از آتیش بازی و ترقه ذوق میکردم و به احمقی که کنارم بود و فکر میکرد من احمقم لبخند میزدم. چقدر بد بودم!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

هرچی به پایان امسال نزدیکتر میشیم آشفته تر میشم. با اینکه از تموم شدنش ناراحت نیستم ولی با تمام وجود دلم میخواد یه سری فکرها تو همین سال تموم بشه، یه سری حرفها زده بشه ، یه سری پرونده ها بسته بشه! منظورم فقط علیرضا نیستا، چون مغز دکمه ی شیفت دیلیت که نداره، ولی دوست دارم جور دیگه ای بشه همه چیز.

یکی دو هفته پیش با گلبانو رفتیم بیرون. دلم خیلی گرفته بود. سر درد دلم باز شد و براش گفتم که از این تنهایی خستم. از به دوش کشیدن بار غصه ای که علیرضا روی دوشم انداخت خستم. از غصه و اشک و آه خستم. از......

بعد گلبانو عصبانی شد از دستم! گفت تو چیزی که داری رو نمیبینی ( منظورش یه نفر بود که بینهایت منو دوس داره به نام عین!). گفت آره علیرضا تورو دوست داشت ما همه دیدیدم ولی ما زیادی بزرگش کردیم. اگر اونقدر زیاد دوست داشت اینکارو نمیکرد. اصلا فرض کن مجبور شده. اون شب آخر که دیدیش اونهمه جلوش گریه کردی. چیکار کرد که حداقل اون لحظه آروم بشی؟ چی گفت؟ هیچی!! مطمئنم اگر عین تو همین موقعیت بود نمیتونست گریه ی تورو ببینه.هر حرفی میزد هرکاری میکرد که گریه نکنی!!! ولی علیرضا چی؟

گفت تو حالیت نیس انگار که علیرضا چه عذابی بهت داده.من از بیرون دیدمت.علیرضا تورو له کرد و خیلی راحت و بیخیال به زندگیش ادامه داد. تو چطور فکر میکنی یه عاشق و از دست دادی؟؟!!......

خلاصه هی گفت و گفت........

خیلی از حرفهاش درست بود.ولی ..... دوست داشتن بی عقله بی عقل!!!!!!!!

+ الان باید برای اینکه هنوز دوسش دارم خودمو سرزنش کنم آیا؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

نمیدونم چرا این روزا با اینکه "تقریبا همه چیز" خیلی خوبه ولی تو دلم یه غمی نشسته که همش دنبال سکوت و سکونم.

از اون غمها که آروم و بی تلاطم ولی عمیقه.

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

الان قضیه "از اینجا مونده ، از اونجا رونده" شده.

نه دلم میاد ازینجا برم ، نه دل و دماغ از علیشاه نوشتن رو دارم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

هنــــــــــــــوز مغزم در حال آنالیز اتفاقاتیه که افتاده ، البته به لطف سرکار رفتن کمتر وقت میکنم به این چیزا فکر کنم، ولی هنوز هم اگر وقت گیر بیارم ذهنم میره سراغ گذشته ها.

الان همینطور که کشوهای میزم رو ریخته بودم بیرون که مرتب کنم به جمله ای که تو پست قبلیم گفتم هم فکر میکردم، به تنهایی آدمها ، به اینکه علیرضا ازدواج کرد که تنهاییش تموم بشه؟ بعد یاد اون آخرین دیدار افتادم که وقتی نقاب لحظات اولش رو کنار گذاشت چشماش نمناک شد ، صدای این جمله ش توی سرم پیچید که با بغض گفت: از بهترین روزهای زندگی هرکس روز عروسیشه ، میدونی من اون روز چه حالی داشتم؟؟!!

تو این یکسال وقتی یاد این حرفش می افتادم دلم آتیش میگرفت! ولی امشب فقط بهش فکر کردم. برای اولین بار بغضش به نظرم مسخره اومد حتی!!! مثل این دخترا که  مثلا میخوان بگن ما نمیخواستیم شوهر کنیم مجبورمون کردن!!!!

اگر انقدددر حالت بد بود چرا اونکارو کردی؟ چه اجباری بود؟!!!

نمیفهمم چرا اون حرف رو زد. با شناختی که ازش دارم بعید میدونم که خواسته باشه حس ترحم منو بر بیانگیزه!!!!! پس چرا؟!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()

پسرخاله به آقای مجری میگه:

آدما نباس دوست پیدا کنن

چون وقتی میرن

وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی

وقتی نمیتونی درد و دل کنی یا حتــا باهاشون شوخی کنی و بخندی

وقتی دلت براش تنگ میشه و نمیتونی ببینیش

همه ی دوستت میشه یک سری عکسا و خاطرات

هی یه چیزی گیر میکنه تو گلوت

اصلـَن چرا آدما این کارو میکنن؟!آدما باس همیشه تنها بمونن...

 

+ آدما باس همیشه تنها بمونن. همیشه!

++ به نظرم در واقع آدمها همیشه تنهان. فقط بعد از تلاش ناکامشون برای از بین بردن تنهایی، "تنهاتر" میشن.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهرک دلنوشته ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com